<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	
	>
<channel>
	<title>
	دیدگاه‌ها برای: چگونه ارتباطات آسیب دیده یا قطع شده را بهبود بخشیم؟	</title>
	<atom:link href="http://www.zibasho.com/archives/5548/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.zibasho.com/archives/5548</link>
	<description>زیبایی فراتر از ظاهر است و هر آنچه زیبائیست برآزنده شماست</description>
	<lastBuildDate>Thu, 10 Oct 2019 19:32:04 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.1.9</generator>
	<item>
		<title>
		توسط: سمیرا قاضی		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/5548/comment-page-7#comment-66013</link>

		<dc:creator><![CDATA[سمیرا قاضی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 10 Oct 2019 19:32:04 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/archives/5548#comment-66013</guid>

					<description><![CDATA[در پاسخ به &lt;a href=&quot;http://www.zibasho.com/archives/5548/comment-page-7#comment-66003&quot;&gt;shaghayegh&lt;/a&gt;.

سلام شقایق عزیز.با توجه به سن حساس شما سعی کنید صبور باشید و تمام جوانب دوستیان را بسنجید و در صورت آزار این موضوع حتما با یک مشاور صحبت نمایید.شاد و پرانرژی باشید دوست عزیز]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در پاسخ به <a href="http://www.zibasho.com/archives/5548/comment-page-7#comment-66003">shaghayegh</a>.</p>
<p>سلام شقایق عزیز.با توجه به سن حساس شما سعی کنید صبور باشید و تمام جوانب دوستیان را بسنجید و در صورت آزار این موضوع حتما با یک مشاور صحبت نمایید.شاد و پرانرژی باشید دوست عزیز</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: shaghayegh		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/5548/comment-page-7#comment-66003</link>

		<dc:creator><![CDATA[shaghayegh]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 08 Oct 2019 19:49:03 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/archives/5548#comment-66003</guid>

					<description><![CDATA[سلام دوستان من دختریم ک فوق العاده احساساتی هستم در عین حال گاهی زیادی مغرورمیشم  و برای تنها کسی که غرورمو کنار میزارم رفیقمه .دوستش دارم و اونم دوسم داره میدونم ما کلاس هامون باهم فرق داره چون اون انسانی هست و من تجربی  اولین روزا همش اون میومد دنبالم اما دو سه هفته رفتم سمتش جوری شد که اون اصلا دنبالم نمیومد و خیلی هم مغروره و  مادرنداره ما از طریق مجازی ارتباط نداریم چون گوشی نداره به دلایلی و حتی بیرون مدرسه همو نمیبینیم اماخیلی دوسش دارم و اما این اواخر که با دوست قدیمیش ک قبلا اون دختر دوست صمیمی من بود میگرده و وقتی تنهاهستم سمتم نمیاد  و گفتم دیگه نرم سمتش تا اون بیاد اما هنوزنیومده سمتم و حس میکنم غرورش اونقدره ک نمیاد سمتم و حس بدی بهم دست میده بنظرتون چیکارکنم؟دختری هستم ک سر اینکه اون با یک نفر بگرده هم حساس میشم و عصبی میشم اونم همینطوره اما باز اذیت میکنه چیکارکنم؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دوستان من دختریم ک فوق العاده احساساتی هستم در عین حال گاهی زیادی مغرورمیشم  و برای تنها کسی که غرورمو کنار میزارم رفیقمه .دوستش دارم و اونم دوسم داره میدونم ما کلاس هامون باهم فرق داره چون اون انسانی هست و من تجربی  اولین روزا همش اون میومد دنبالم اما دو سه هفته رفتم سمتش جوری شد که اون اصلا دنبالم نمیومد و خیلی هم مغروره و  مادرنداره ما از طریق مجازی ارتباط نداریم چون گوشی نداره به دلایلی و حتی بیرون مدرسه همو نمیبینیم اماخیلی دوسش دارم و اما این اواخر که با دوست قدیمیش ک قبلا اون دختر دوست صمیمی من بود میگرده و وقتی تنهاهستم سمتم نمیاد  و گفتم دیگه نرم سمتش تا اون بیاد اما هنوزنیومده سمتم و حس میکنم غرورش اونقدره ک نمیاد سمتم و حس بدی بهم دست میده بنظرتون چیکارکنم؟دختری هستم ک سر اینکه اون با یک نفر بگرده هم حساس میشم و عصبی میشم اونم همینطوره اما باز اذیت میکنه چیکارکنم؟</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: fereshte		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/5548/comment-page-2#comment-65946</link>

		<dc:creator><![CDATA[fereshte]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Sep 2019 17:53:18 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/archives/5548#comment-65946</guid>

					<description><![CDATA[در پاسخ به &lt;a href=&quot;http://www.zibasho.com/archives/5548/comment-page-2#comment-59921&quot;&gt;و,,,ح&lt;/a&gt;.

سلام خسته نباشید من یه سال با یه پسر اشنا شدم کع خیلی عاشقم بود و از طرفی من گذشته خوبی نداشتم و برای این که دیگران به گوشش میرسونن ناراحتیش بدتره من خودم گفتم بهش و ایشون نمیتونه با گذشته ام کنار بیاد و میگه خیلی دوسم داره و الان جوری شده که داریم جفتمون مریض میشیم نه بدون هم میتونیم باشیم نه با هم لطفا راهنماییم کنیددد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در پاسخ به <a href="http://www.zibasho.com/archives/5548/comment-page-2#comment-59921">و,,,ح</a>.</p>
<p>سلام خسته نباشید من یه سال با یه پسر اشنا شدم کع خیلی عاشقم بود و از طرفی من گذشته خوبی نداشتم و برای این که دیگران به گوشش میرسونن ناراحتیش بدتره من خودم گفتم بهش و ایشون نمیتونه با گذشته ام کنار بیاد و میگه خیلی دوسم داره و الان جوری شده که داریم جفتمون مریض میشیم نه بدون هم میتونیم باشیم نه با هم لطفا راهنماییم کنیددد</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: Bahare		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/5548/comment-page-7#comment-65937</link>

		<dc:creator><![CDATA[Bahare]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 22 Aug 2019 18:33:08 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/archives/5548#comment-65937</guid>

					<description><![CDATA[سلام به همگی 
من یه رابطه رو شروع کردم خیلی به من توجه میکرد و حواسش به من بود ولی آخرش 
رفت با یکی دیگه این برا من سواله که چرا یه کاری کرد وابسته شم و بعد رفت ازشم پرسیدم جواب داد فکر نمی‌کردم وابسته سی....
از پسرا از آقایون خواهش دارم لطفاً اینجوری ما خانوما رو اذیت نکنید]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام به همگی<br />
من یه رابطه رو شروع کردم خیلی به من توجه میکرد و حواسش به من بود ولی آخرش<br />
رفت با یکی دیگه این برا من سواله که چرا یه کاری کرد وابسته شم و بعد رفت ازشم پرسیدم جواب داد فکر نمی‌کردم وابسته سی&#8230;.<br />
از پسرا از آقایون خواهش دارم لطفاً اینجوری ما خانوما رو اذیت نکنید</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: qt		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/5548/comment-page-7#comment-65936</link>

		<dc:creator><![CDATA[qt]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 22 Aug 2019 11:58:24 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/archives/5548#comment-65936</guid>

					<description><![CDATA[سلام
من با دوس دخترم از طریق واتس اپ کات کردیم البته این کات کردن یکطرفه و خواست ایشون بوده
حالا هی چند با ازش پرسیدم ک علت این تصمیمشو بهم بگه چی بوده نمیگه و تلفنم جواب نمیده منم بخدا نمیدونم چرا یهو این تصمیمو گرفت!!!
خیلی دوسش دارم خاطرشم خیلی میخوام خودشم میدونه
حالا میخوام باز برش گردونم لطفا راهنماییم کنید چیکار کنم؟
ممنون]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
من با دوس دخترم از طریق واتس اپ کات کردیم البته این کات کردن یکطرفه و خواست ایشون بوده<br />
حالا هی چند با ازش پرسیدم ک علت این تصمیمشو بهم بگه چی بوده نمیگه و تلفنم جواب نمیده منم بخدا نمیدونم چرا یهو این تصمیمو گرفت!!!<br />
خیلی دوسش دارم خاطرشم خیلی میخوام خودشم میدونه<br />
حالا میخوام باز برش گردونم لطفا راهنماییم کنید چیکار کنم؟<br />
ممنون</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: mehdi		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/5548/comment-page-7#comment-65935</link>

		<dc:creator><![CDATA[mehdi]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 22 Aug 2019 03:56:23 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/archives/5548#comment-65935</guid>

					<description><![CDATA[با سلام با توجه به اوضاع جامعه به نظر بنده اگر به ۴۰ سال قبل بر بگردیم روابط بر اساس شناخت خانواده باشد واگر نیاز به ازدواج کردن 	داشته باشیم با محوریت خانواده باشد خیلی از این مشکلات پیش نمی اید این روابط کار درستی نیست ودر کل یکی از علت های زیاد شدن طلاق وجدانی در جامعه است]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با سلام با توجه به اوضاع جامعه به نظر بنده اگر به ۴۰ سال قبل بر بگردیم روابط بر اساس شناخت خانواده باشد واگر نیاز به ازدواج کردن 	داشته باشیم با محوریت خانواده باشد خیلی از این مشکلات پیش نمی اید این روابط کار درستی نیست ودر کل یکی از علت های زیاد شدن طلاق وجدانی در جامعه است</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: مهدی		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/5548/comment-page-7#comment-65905</link>

		<dc:creator><![CDATA[مهدی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 23 May 2019 14:29:36 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/archives/5548#comment-65905</guid>

					<description><![CDATA[نمیدونم من که قطعا می‌بخشیم اما بهش حق میدم تمام قولای که روز اول بهش دادم که رعایت کنم بارها و بارها انگار که از قصد باشه زیر پا گذاشتم اینم بگم من خیلی احساسی هستم بهم میگفت خلی تو و از خولبودنت خوشم میاد که عین خودمی والا آدم عاقل که زیاده]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نمیدونم من که قطعا می‌بخشیم اما بهش حق میدم تمام قولای که روز اول بهش دادم که رعایت کنم بارها و بارها انگار که از قصد باشه زیر پا گذاشتم اینم بگم من خیلی احساسی هستم بهم میگفت خلی تو و از خولبودنت خوشم میاد که عین خودمی والا آدم عاقل که زیاده</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: مهدی		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/5548/comment-page-7#comment-65904</link>

		<dc:creator><![CDATA[مهدی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 23 May 2019 14:23:22 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/archives/5548#comment-65904</guid>

					<description><![CDATA[سلام حدود یه سالی با یه خانم تو دانشگاه خیلی دوست بودیم البته کاملا و کاملا پاک که من آبجی صداش میکردم البته دخترا اکثرا با من خوبه رابطشون و بارها ازشون شنیدم که بر خلاف رفتارتون دلتون خیلی پاکه و واقعا هم جز به نگاه خواهرانه به هیچ کدوم نگاهی نداشتم دروغ که نمیگم عین واقعیت تو یه روز از حرفامون نمیدونم چی شد به اون خانم پیشنهاد نزدیکتر شدن دادم اولش گفت در همین حد خوبه وازاین حرفا به هر حال وارده رابطه شدیم البته بازم خیلی محترمانه و پاک که حتی یه گل که میخواستم بزارم لای موهاش دسم هم بهش نخورد نه من میخواستم نه اون دوست داشت ولی از اول اون همش میگفت عاشق نیستما ولی من تمام اشتباهاتی رو که شما جزو 10اشتباه گفتید بارها و بارها تکرار کردم و حتی خواسته بود تو دانشگاه خیلی رسمی برخورد کنم درست برعکس رفتار کردم و... که واقعا دست خودم نبود تا اینکه یه روز که حالم خیلی بد بود یکی یه قرص داد خوردم مثلا شنگول بشم منم خر خوردم آنقدر تو جندتا کلاس مختلف پاپیش شدم و گیر دادم بهش حالا چیا تو حال بدم گفتم اصلا یادم نمیاد کلا بچها فهمیدن اونم طفلک گفت شب بهت زنگ میزنم شب که کاره من به شستشوی معده کشید زنگ زد چندتا بدوبیراه گفت و قطع کرد صبح یه ذره بهتر که شدم از یکی از همکلاسی‌ها خواست بهش بگه به من زنگ بزنه زد اما هر چی خواستم حرف بزنم فقط با اعصبانی میگفت من از دیروز شما رو نمیشناسم فقط خداحافظی کن خواستم بگم قرص خوردم گفت به من ربطی نداره آبروی من رفته حتی حاضر نشد بگه چه کارای کردم اون روز کذای گفت از دیگران بپرس حالا قرار خطمم بیاره بده بهم چکار کنم آیا اصل امیدی به بازگشت با این حجم اعصبانی هست حتی ازم خواست دیگه سر راهش قرار نگیرم چه برسه به احوال پرسی و گفت کلاساش جوری برمی‌داره باهام نیفته آیا نیاز به زمان داره یا من تو این مدت باید چکار کنم اینم بگم هرچی ناز کرد کشیدم هر چی گفت گفتم باشه فقط سر اینکه از رفتارش با پسرای دیگه یا پسرا با این ناراحت میشدم کوتاه نیومدم و ناراحت میشد که خودم میتونم جوابشو بدم منم میگفتم چون مهمی برام از این یه قلم کوتاه نمیام حالا 3شنبه کلاس داریم تو رو خدا زودتر جواب بدید اورژانسی نرم دوباره گند بزنم یا شر راه بندازه آبرومون رو ببره]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام حدود یه سالی با یه خانم تو دانشگاه خیلی دوست بودیم البته کاملا و کاملا پاک که من آبجی صداش میکردم البته دخترا اکثرا با من خوبه رابطشون و بارها ازشون شنیدم که بر خلاف رفتارتون دلتون خیلی پاکه و واقعا هم جز به نگاه خواهرانه به هیچ کدوم نگاهی نداشتم دروغ که نمیگم عین واقعیت تو یه روز از حرفامون نمیدونم چی شد به اون خانم پیشنهاد نزدیکتر شدن دادم اولش گفت در همین حد خوبه وازاین حرفا به هر حال وارده رابطه شدیم البته بازم خیلی محترمانه و پاک که حتی یه گل که میخواستم بزارم لای موهاش دسم هم بهش نخورد نه من میخواستم نه اون دوست داشت ولی از اول اون همش میگفت عاشق نیستما ولی من تمام اشتباهاتی رو که شما جزو ۱۰اشتباه گفتید بارها و بارها تکرار کردم و حتی خواسته بود تو دانشگاه خیلی رسمی برخورد کنم درست برعکس رفتار کردم و&#8230; که واقعا دست خودم نبود تا اینکه یه روز که حالم خیلی بد بود یکی یه قرص داد خوردم مثلا شنگول بشم منم خر خوردم آنقدر تو جندتا کلاس مختلف پاپیش شدم و گیر دادم بهش حالا چیا تو حال بدم گفتم اصلا یادم نمیاد کلا بچها فهمیدن اونم طفلک گفت شب بهت زنگ میزنم شب که کاره من به شستشوی معده کشید زنگ زد چندتا بدوبیراه گفت و قطع کرد صبح یه ذره بهتر که شدم از یکی از همکلاسی‌ها خواست بهش بگه به من زنگ بزنه زد اما هر چی خواستم حرف بزنم فقط با اعصبانی میگفت من از دیروز شما رو نمیشناسم فقط خداحافظی کن خواستم بگم قرص خوردم گفت به من ربطی نداره آبروی من رفته حتی حاضر نشد بگه چه کارای کردم اون روز کذای گفت از دیگران بپرس حالا قرار خطمم بیاره بده بهم چکار کنم آیا اصل امیدی به بازگشت با این حجم اعصبانی هست حتی ازم خواست دیگه سر راهش قرار نگیرم چه برسه به احوال پرسی و گفت کلاساش جوری برمی‌داره باهام نیفته آیا نیاز به زمان داره یا من تو این مدت باید چکار کنم اینم بگم هرچی ناز کرد کشیدم هر چی گفت گفتم باشه فقط سر اینکه از رفتارش با پسرای دیگه یا پسرا با این ناراحت میشدم کوتاه نیومدم و ناراحت میشد که خودم میتونم جوابشو بدم منم میگفتم چون مهمی برام از این یه قلم کوتاه نمیام حالا ۳شنبه کلاس داریم تو رو خدا زودتر جواب بدید اورژانسی نرم دوباره گند بزنم یا شر راه بندازه آبرومون رو ببره</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: Mobin		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/5548/comment-page-7#comment-65864</link>

		<dc:creator><![CDATA[Mobin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 05 Mar 2019 20:26:21 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/archives/5548#comment-65864</guid>

					<description><![CDATA[سلام تورو خدا جواب بدید کمکم کنید بدجور گیرافتادم داغون شدم یکی رو از ته دل دوسش دارم عاشقشم عشق اول و آخرمه یه بار رفت و ازدواج کرد زندگیش سخت بود ازم خواهش کرد ببخشمش بخشیدمش و طلاق گرفت اومد پیشم تقریبا دوسال باهم رابطه داشتیم تا اینکه یکی منو امتحان کرد واقعیتش جواب چندتا از سوالهاش رو دادم حتی راجب سکس چت صحبت کرد جواب چندتا از سوالهاش رو دادم بعدش بهش گفتم یکی دیگه رو دوس دارم برو ولم کن فقط یه شب باهاش حرف زدم و بلوکش کردم اونم رفت همه چت هارو واسش فرستاده اونم رفت و جدا شد خیلی التماسش کردم گریه کردم برگرده زندگیم بدون‌اون معنی نداره خیلی دوسش دارم خودمو واسش کوچیک کردم فقط برگرده ولی اون میگه خیانت کردی توروخدا بهم بگید چیکار کنم چند دفعه خواستم خودکشی کنم چون زندگیم بدون اون ارزش نداره خواهشا کمکم کنید چون میگه دلمو شکوندی نمیبخشمت پس من چی که هزار بار دلم ازش سکست ولی هر دفعه بخشیدمش]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام تورو خدا جواب بدید کمکم کنید بدجور گیرافتادم داغون شدم یکی رو از ته دل دوسش دارم عاشقشم عشق اول و آخرمه یه بار رفت و ازدواج کرد زندگیش سخت بود ازم خواهش کرد ببخشمش بخشیدمش و طلاق گرفت اومد پیشم تقریبا دوسال باهم رابطه داشتیم تا اینکه یکی منو امتحان کرد واقعیتش جواب چندتا از سوالهاش رو دادم حتی راجب سکس چت صحبت کرد جواب چندتا از سوالهاش رو دادم بعدش بهش گفتم یکی دیگه رو دوس دارم برو ولم کن فقط یه شب باهاش حرف زدم و بلوکش کردم اونم رفت همه چت هارو واسش فرستاده اونم رفت و جدا شد خیلی التماسش کردم گریه کردم برگرده زندگیم بدون‌اون معنی نداره خیلی دوسش دارم خودمو واسش کوچیک کردم فقط برگرده ولی اون میگه خیانت کردی توروخدا بهم بگید چیکار کنم چند دفعه خواستم خودکشی کنم چون زندگیم بدون اون ارزش نداره خواهشا کمکم کنید چون میگه دلمو شکوندی نمیبخشمت پس من چی که هزار بار دلم ازش سکست ولی هر دفعه بخشیدمش</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: Hami		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/5548/comment-page-7#comment-65859</link>

		<dc:creator><![CDATA[Hami]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 21 Feb 2019 21:35:03 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/archives/5548#comment-65859</guid>

					<description><![CDATA[سلام من یه پسر ۳۰ً ساله هستم با یه دختری اشنا شدم که کاملا منطقی هست ما نزدیک پنج سال باهم عاشقانه بودیم و همدیگرو خیلی دوست داشتیم و میخواستیم باهم ازدواج کنیم با همه چیز من میساخت دارو ندارم باهم دعوامون میشد اشکش در میومد تا اینکه من چند سال رفته بودم رو مغزش که باهم از ایران بریم خلاصه موافقت کرد که من برم اونجا همه چیز رو بررسی کنم و اوکی کنم و بعد بیام دنبالش که ببرمش خلاصه من از ایران اومدم و جفتمون خیلی دلتنگی میکردیم و من خیلی وقتها که تو ایران بودم خیلی اذیتش میکردم طوری که به قول خودش دلش میشکست و اینم بگم من هروقت امیدم رو تو زندگی از دست میدادم بهش میگفتم برو من زندگیم درست نمیشه و اونم هی میگفت نگو خلاصه روزی که من ایران نبودم یه جرو بحث مسخره کردیم و من بهش گفتم برو چند روزی ازش خبری نشد و وقتی من پیگیر شدم دیدم میگه دیگه بر نمیگردم دیگه همه چیز تموم شد و من بریدم به دست و پاش افتادم قبول نکرد خانوادم پا در میونی کردن قبول نکرد دوستم پا در میونی کرد قبول نکرد خیلی راه هارو رفتیم و گفت من بر نمیگردم دیگه تمومه همه چیز من میدونم منو خیلی دوست داره و داره اذیت میشه خودمم همینجور باید چیکار کنم که بر گرده ایا باید رهاش کنم هرچند که این داستان یک ماهی میشه درگیرشم و اینکه این وسطها خیلی ها بهم گفتن رهاش کن اگه خواست خودش بر میگرده اگه نه که نه ولی دلم طاقت نمیاره اصلا حاظر نیست بعده شش ماه که برگشتم منو ببینه و حتی باهام حرف هم نمیزنه به نظر شما ایا راهی هست که برگرده با وجود اینکه میدونم دلش ازم شکسته و خیلی ادم منطقی هست و من احساسی بهم گفت دلم دیگه ازت بریده دیگه نمیتونم باهات ادامه بدم لطفا بک کارشناس یا کسی که این مدلی تجربه داره بهم کمک کنه زندگیم مختل شده و حتی دوستی ما به خاطر مسایل مالیه من انقدر طولانی شد من خودم بهش گفتم که مشکل از منه و رفتارهای من و کلی ازش عذر خواهی کردم و به دست و پاش افتادم اما قبول نکرد سره یک مساله مسخره کارمون به اینجا کشید لطفا بهم زودتر جواب بدین که باید چیکار کنم خیلی اسیب دیده هستم تو رابطه قبلیم هم شکست خوردم العانم اینجوری شده داغونم واقعا گیجم نمیدونم باید چیکار کنم حتی بهم میگه نه زنگ بهم بزن نه پی ام بده من واقعا باید چیکار کنم دوسش دارم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام من یه پسر ۳۰ً ساله هستم با یه دختری اشنا شدم که کاملا منطقی هست ما نزدیک پنج سال باهم عاشقانه بودیم و همدیگرو خیلی دوست داشتیم و میخواستیم باهم ازدواج کنیم با همه چیز من میساخت دارو ندارم باهم دعوامون میشد اشکش در میومد تا اینکه من چند سال رفته بودم رو مغزش که باهم از ایران بریم خلاصه موافقت کرد که من برم اونجا همه چیز رو بررسی کنم و اوکی کنم و بعد بیام دنبالش که ببرمش خلاصه من از ایران اومدم و جفتمون خیلی دلتنگی میکردیم و من خیلی وقتها که تو ایران بودم خیلی اذیتش میکردم طوری که به قول خودش دلش میشکست و اینم بگم من هروقت امیدم رو تو زندگی از دست میدادم بهش میگفتم برو من زندگیم درست نمیشه و اونم هی میگفت نگو خلاصه روزی که من ایران نبودم یه جرو بحث مسخره کردیم و من بهش گفتم برو چند روزی ازش خبری نشد و وقتی من پیگیر شدم دیدم میگه دیگه بر نمیگردم دیگه همه چیز تموم شد و من بریدم به دست و پاش افتادم قبول نکرد خانوادم پا در میونی کردن قبول نکرد دوستم پا در میونی کرد قبول نکرد خیلی راه هارو رفتیم و گفت من بر نمیگردم دیگه تمومه همه چیز من میدونم منو خیلی دوست داره و داره اذیت میشه خودمم همینجور باید چیکار کنم که بر گرده ایا باید رهاش کنم هرچند که این داستان یک ماهی میشه درگیرشم و اینکه این وسطها خیلی ها بهم گفتن رهاش کن اگه خواست خودش بر میگرده اگه نه که نه ولی دلم طاقت نمیاره اصلا حاظر نیست بعده شش ماه که برگشتم منو ببینه و حتی باهام حرف هم نمیزنه به نظر شما ایا راهی هست که برگرده با وجود اینکه میدونم دلش ازم شکسته و خیلی ادم منطقی هست و من احساسی بهم گفت دلم دیگه ازت بریده دیگه نمیتونم باهات ادامه بدم لطفا بک کارشناس یا کسی که این مدلی تجربه داره بهم کمک کنه زندگیم مختل شده و حتی دوستی ما به خاطر مسایل مالیه من انقدر طولانی شد من خودم بهش گفتم که مشکل از منه و رفتارهای من و کلی ازش عذر خواهی کردم و به دست و پاش افتادم اما قبول نکرد سره یک مساله مسخره کارمون به اینجا کشید لطفا بهم زودتر جواب بدین که باید چیکار کنم خیلی اسیب دیده هستم تو رابطه قبلیم هم شکست خوردم العانم اینجوری شده داغونم واقعا گیجم نمیدونم باید چیکار کنم حتی بهم میگه نه زنگ بهم بزن نه پی ام بده من واقعا باید چیکار کنم دوسش دارم</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
	</channel>
</rss>
