<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	
	>
<channel>
	<title>
	دیدگاه‌ها برای: برای دوران نامزدی	</title>
	<atom:link href="http://www.zibasho.com/archives/6362/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.zibasho.com/archives/6362</link>
	<description>زیبایی فراتر از ظاهر است و هر آنچه زیبائیست برآزنده شماست</description>
	<lastBuildDate>Thu, 03 Jan 2019 15:34:20 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.1.9</generator>
	<item>
		<title>
		توسط: f.s		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6362/comment-page-1#comment-65820</link>

		<dc:creator><![CDATA[f.s]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 03 Jan 2019 15:34:20 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6362#comment-65820</guid>

					<description><![CDATA[سلام مدتیه که به اجبار مادرم به پسری جواب مثبت دادم والان نامزدیم ولی من هیچ علاقه ای به اون ندارم و هرچه میگذره تازه سرد ترم میشه دنبال راهی میگردم نامزدی رو به هم بزنم چون این روزا این فشار روانی خیلی اذیتم میکنه و خیلی افسرده شدم از طرفی مادرم به اون پسر خیلی علاقه داره و بهش افتخار میکنه و میگه داماد با ایمان و خوبی مثل اون دیگه وجود نداره ولی من هر شب کابوس ازدواج با اون اذیتم میکنه میشه لطفا راهنمایی کنید چه طور بهم بزنم خواهش میکنم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام مدتیه که به اجبار مادرم به پسری جواب مثبت دادم والان نامزدیم ولی من هیچ علاقه ای به اون ندارم و هرچه میگذره تازه سرد ترم میشه دنبال راهی میگردم نامزدی رو به هم بزنم چون این روزا این فشار روانی خیلی اذیتم میکنه و خیلی افسرده شدم از طرفی مادرم به اون پسر خیلی علاقه داره و بهش افتخار میکنه و میگه داماد با ایمان و خوبی مثل اون دیگه وجود نداره ولی من هر شب کابوس ازدواج با اون اذیتم میکنه میشه لطفا راهنمایی کنید چه طور بهم بزنم خواهش میکنم</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: علی		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6362/comment-page-1#comment-54234</link>

		<dc:creator><![CDATA[علی]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 01 Mar 2015 08:52:48 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6362#comment-54234</guid>

					<description><![CDATA[من کارشناس ارشد جامعه شناسی خانواده ام خواستی بگو که کمک کنم. نمیشه با این چند جمله قضاوت کنم. ولی این داستان بخون دوس داشتی میل بده تا درحدامکان راهنمایی کنم. دختری ازدواج کردوبه خانه شوهررفت ولی هرگزنمیتوانست بامادرشوهرش کناربیایدوهرروزباهم جروبحث میکردند!عاقبت یک روزدخترنزدداروسازی که دوست صمیمی پدرش بودرفت وازاوتقاضاکردتاسمی به اوبدهدتابتواند مادرشوهرش رابکشد.داروسازگفت اگرسم خطرناکی به اوبدهدومادرشوهرکشته شودهمه به اوشک خواهندبرد؟پس معجونی به آندختردادوگفت هرروزمقداری ازآن رادرغذای مادرشوهر بریزدتاسم معجون کم کم دراواثرکندواورابکشدوتوصیه کردتادراین مدت بااومداراکندتاکسی به اوشک نکند. دخترمعجون راگرفت وخوشحال به خانه بازگشت وهرروزمقداری ازآن رادرغذای مادرشوهرمیریخت وبامهربانی بهاومیداد.هفته ها گذشت وامهرومحبت عروس اخلاق مادرشوهرهم بهتروبهترشدتاآنجاکه یک روزعروس نزدداروسازرفت وبه اوگفت:آقای دکتر ازمادرشوهرم متنفرنیستم.حالااورامانندمادرم دوست دارم ودیگرنمیخواهم که بمیرد.خواهش میکنم داروی دیگری به من بدهیدتاسم راازبدنش خارج کنم.داروسازلبخندی زدوگفت:دخترم نگران نباش آن معجونی که به تودادم سم نبودبلکه سم درذهن خودتوبودکه حالاباعشق مادرشوهرت ازبین رفته است. اینم میلمه ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من کارشناس ارشد جامعه شناسی خانواده ام خواستی بگو که کمک کنم. نمیشه با این چند جمله قضاوت کنم. ولی این داستان بخون دوس داشتی میل بده تا درحدامکان راهنمایی کنم. دختری ازدواج کردوبه خانه شوهررفت ولی هرگزنمیتوانست بامادرشوهرش کناربیایدوهرروزباهم جروبحث میکردند!عاقبت یک روزدخترنزدداروسازی که دوست صمیمی پدرش بودرفت وازاوتقاضاکردتاسمی به اوبدهدتابتواند مادرشوهرش رابکشد.داروسازگفت اگرسم خطرناکی به اوبدهدومادرشوهرکشته شودهمه به اوشک خواهندبرد؟پس معجونی به آندختردادوگفت هرروزمقداری ازآن رادرغذای مادرشوهر بریزدتاسم معجون کم کم دراواثرکندواورابکشدوتوصیه کردتادراین مدت بااومداراکندتاکسی به اوشک نکند. دخترمعجون راگرفت وخوشحال به خانه بازگشت وهرروزمقداری ازآن رادرغذای مادرشوهرمیریخت وبامهربانی بهاومیداد.هفته ها گذشت وامهرومحبت عروس اخلاق مادرشوهرهم بهتروبهترشدتاآنجاکه یک روزعروس نزدداروسازرفت وبه اوگفت:آقای دکتر ازمادرشوهرم متنفرنیستم.حالااورامانندمادرم دوست دارم ودیگرنمیخواهم که بمیرد.خواهش میکنم داروی دیگری به من بدهیدتاسم راازبدنش خارج کنم.داروسازلبخندی زدوگفت:دخترم نگران نباش آن معجونی که به تودادم سم نبودبلکه سم درذهن خودتوبودکه حالاباعشق مادرشوهرت ازبین رفته است. اینم میلمه </p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: علی		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6362/comment-page-1#comment-54233</link>

		<dc:creator><![CDATA[علی]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 01 Mar 2015 08:47:55 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6362#comment-54233</guid>

					<description><![CDATA[در پاسخ به &lt;a href=&quot;http://www.zibasho.com/archives/6362/comment-page-1#comment-50954&quot;&gt;ﻣﻴﺘﺮا&lt;/a&gt;.

درباره علایقتان باهم حرف بزنید از لباس گرفته تا رنگ و غیره]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در پاسخ به <a href="http://www.zibasho.com/archives/6362/comment-page-1#comment-50954">ﻣﻴﺘﺮا</a>.</p>
<p>درباره علایقتان باهم حرف بزنید از لباس گرفته تا رنگ و غیره</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: محمد		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6362/comment-page-1#comment-52728</link>

		<dc:creator><![CDATA[محمد]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Dec 2014 18:46:28 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6362#comment-52728</guid>

					<description><![CDATA[من 4 ماه با دختر عموم نامزدم کردم تا سه ماه رابطمون خییلی خوب بود اما حدود یک ماهی است نامزدم خیلی با هام سرد شده هرچی بهش میگم بهم میگه حوصله ندارم اصلا حالم نمیپرسه  فکر میکنم اصلا دوستم نداره   لطفا راهنماییم کنید که چکار کنم.....]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من ۴ ماه با دختر عموم نامزدم کردم تا سه ماه رابطمون خییلی خوب بود اما حدود یک ماهی است نامزدم خیلی با هام سرد شده هرچی بهش میگم بهم میگه حوصله ندارم اصلا حالم نمیپرسه  فکر میکنم اصلا دوستم نداره   لطفا راهنماییم کنید که چکار کنم&#8230;..</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: پریسا		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6362/comment-page-1#comment-52505</link>

		<dc:creator><![CDATA[پریسا]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 12 Dec 2014 14:49:25 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6362#comment-52505</guid>

					<description><![CDATA[سلام. من حدود هشت ماهه که نامزد کردم. قبلا با نامزدم دوست بودم و عاشق هم شدیم. ولی از وقتی ازدواج کردیم خیلی چیزا تغییر کرد. متوجه شدم که خانواده اون خیلی مذهبی هستن و از اونایی که خانوماشون اصلا آرایش نمیکنن و موهاشون حتی یه تار مو بیرون نمیاد. نامزدم به خاطر خواسته های پدرشوهرم منو مجبور میکنه که بدون آرایش جایی برم چون پدرش خوشش نمیاد و یه بار پدرش دعوام کرد که چرا بیرون از خونه رژ زدی؟ درحالی که من اصلا آرایش زننده ای نداشتم خیلی کم بود. الان یه مدته دارم خودمو وقف میدم ولی وقتی میرم خونشون استرس شدیدی دارم و میترسم که شاید به خاطر آرایش مختصرم چیزی بهم بگن. با نگاهاشون آزارم میدن. وقتی طرف اونا میرم مهمونی مثل پیرزنای 80 ساله جرآت ندارم یه کوچولو به خودم برسم! درحالی که عروس هستم و همه منو نگاه میکنن. چندبار هم سر این موضوع با همسرم اختلاف داشتیم بعدا هم متوجه شدم فامیلای پدرش کلا اونجورین ولی فامیلای مادرش معمولی هستن. لطفا راهنماییم کنین ناراحتم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام. من حدود هشت ماهه که نامزد کردم. قبلا با نامزدم دوست بودم و عاشق هم شدیم. ولی از وقتی ازدواج کردیم خیلی چیزا تغییر کرد. متوجه شدم که خانواده اون خیلی مذهبی هستن و از اونایی که خانوماشون اصلا آرایش نمیکنن و موهاشون حتی یه تار مو بیرون نمیاد. نامزدم به خاطر خواسته های پدرشوهرم منو مجبور میکنه که بدون آرایش جایی برم چون پدرش خوشش نمیاد و یه بار پدرش دعوام کرد که چرا بیرون از خونه رژ زدی؟ درحالی که من اصلا آرایش زننده ای نداشتم خیلی کم بود. الان یه مدته دارم خودمو وقف میدم ولی وقتی میرم خونشون استرس شدیدی دارم و میترسم که شاید به خاطر آرایش مختصرم چیزی بهم بگن. با نگاهاشون آزارم میدن. وقتی طرف اونا میرم مهمونی مثل پیرزنای ۸۰ ساله جرآت ندارم یه کوچولو به خودم برسم! درحالی که عروس هستم و همه منو نگاه میکنن. چندبار هم سر این موضوع با همسرم اختلاف داشتیم بعدا هم متوجه شدم فامیلای پدرش کلا اونجورین ولی فامیلای مادرش معمولی هستن. لطفا راهنماییم کنین ناراحتم</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: ﻣﻴﺘﺮا		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6362/comment-page-1#comment-50954</link>

		<dc:creator><![CDATA[ﻣﻴﺘﺮا]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 08 Oct 2014 13:39:54 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6362#comment-50954</guid>

					<description><![CDATA[ﺳﻼﻡ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎ ﺩﻭﻣﺎﻫﻪ ﻋﻘﺪﻳﻢ ﺭاﺑﻂﻤﻮﻧﻢ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﺸﻜﻠﻲ ﻧﺪاﺭﻳﻢ ﺧﺪاﺭﻭ ﺷﻜﺮ 
ﻭﻟﻲ ﭼﻮﻥ ﺩﻭﺗﺎﻣﻮﻧﻢ ﻛﻢ ﺣﺮﻓﻴﻢ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﻫﻢ ﺗﻨﻬﺎﻳﻴﻢ ﻳﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺗﻠﻔﻨﻲ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ﺣﺮﻓﻲ ﻭاﺳﻪ ﺯﺩﻥ ﻧﺪاﺭﻳﻢ اﻳﻦ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺪﻩ ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﺎﻫﻢ ﺣﺮﻓﻲ ﻧﺪاﺭﻳﻢ ﺭاﻫﻨﻤﺎﻳﻴﻢ ﻛﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﺎﻳﻲ ﺑﺰﻧﻴﻢ ﺑﺎﻫﻢ ﺧﻮاﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ﺳﻼﻡ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎ ﺩﻭﻣﺎﻫﻪ ﻋﻘﺪﻳﻢ ﺭاﺑﻂﻤﻮﻧﻢ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﺸﻜﻠﻲ ﻧﺪاﺭﻳﻢ ﺧﺪاﺭﻭ ﺷﻜﺮ<br />
ﻭﻟﻲ ﭼﻮﻥ ﺩﻭﺗﺎﻣﻮﻧﻢ ﻛﻢ ﺣﺮﻓﻴﻢ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﻫﻢ ﺗﻨﻬﺎﻳﻴﻢ ﻳﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺗﻠﻔﻨﻲ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ﺣﺮﻓﻲ ﻭاﺳﻪ ﺯﺩﻥ ﻧﺪاﺭﻳﻢ اﻳﻦ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺪﻩ ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﺎﻫﻢ ﺣﺮﻓﻲ ﻧﺪاﺭﻳﻢ ﺭاﻫﻨﻤﺎﻳﻴﻢ ﻛﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﺎﻳﻲ ﺑﺰﻧﻴﻢ ﺑﺎﻫﻢ ﺧﻮاﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: لیلا		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6362/comment-page-1#comment-49817</link>

		<dc:creator><![CDATA[لیلا]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 31 Aug 2014 17:58:27 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6362#comment-49817</guid>

					<description><![CDATA[با سلام من 23 دارم و نزدیک به یک سال و شش ماهه عقد کردم وهنوز زیر یک سقف نرفتیم شوهرمم 25 سالشه ما تواین مدت خیلی دعواها داشتیم وبارها خواستیم ازهم جداشیم ولی بعد ازچندساعت نه من ونه همسرم طاقت نیاورده وهمدیگرو بخشیدیم ولی بعد ازچندروز دوباره سره یه قضیه باهم جروبحث میکنیم  مادوتامون میدونیم یک سرس اختلاف های اخلاقی داریم ولی چون همو خیلی دوستداریم همیشه کوتاه میایم مثلاشوهرم حجالتیه ول من نسبتا اجتماعی شوهرم صبوره من نه اون کلا دوست نداره من با جنس مخالف زیاد در دانشگاه یا بیرون حرف بزنم یا کم حرفه ولی من نه میخاستم ببینم میتونید کمکم کنید نمیخام هم خودم هم اون فقط بخاطر عشق کنارهم باشیم دوستدارم قشنگ زندگی کنم راهنماییم کنید که چیکارکنم که دیگه سره هرچی بحث نکنیم ؟ اگه کسی میتونه کمکم کنه وباید جزییات بیشتری از زندگیم بدونه بگه که ایمیلمو بدم ممنون]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با سلام من ۲۳ دارم و نزدیک به یک سال و شش ماهه عقد کردم وهنوز زیر یک سقف نرفتیم شوهرمم ۲۵ سالشه ما تواین مدت خیلی دعواها داشتیم وبارها خواستیم ازهم جداشیم ولی بعد ازچندساعت نه من ونه همسرم طاقت نیاورده وهمدیگرو بخشیدیم ولی بعد ازچندروز دوباره سره یه قضیه باهم جروبحث میکنیم  مادوتامون میدونیم یک سرس اختلاف های اخلاقی داریم ولی چون همو خیلی دوستداریم همیشه کوتاه میایم مثلاشوهرم حجالتیه ول من نسبتا اجتماعی شوهرم صبوره من نه اون کلا دوست نداره من با جنس مخالف زیاد در دانشگاه یا بیرون حرف بزنم یا کم حرفه ولی من نه میخاستم ببینم میتونید کمکم کنید نمیخام هم خودم هم اون فقط بخاطر عشق کنارهم باشیم دوستدارم قشنگ زندگی کنم راهنماییم کنید که چیکارکنم که دیگه سره هرچی بحث نکنیم ؟ اگه کسی میتونه کمکم کنه وباید جزییات بیشتری از زندگیم بدونه بگه که ایمیلمو بدم ممنون</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: ناشناس		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6362/comment-page-1#comment-47787</link>

		<dc:creator><![CDATA[ناشناس]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 10 Jul 2014 21:05:10 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6362#comment-47787</guid>

					<description><![CDATA[سلام شهره جون مامانت روانشناسه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟میتونه ب منم کمک کنه؟؟؟؟؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام شهره جون مامانت روانشناسه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟میتونه ب منم کمک کنه؟؟؟؟؟</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: صدیقه		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6362/comment-page-1#comment-44877</link>

		<dc:creator><![CDATA[صدیقه]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 06 May 2014 18:49:29 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6362#comment-44877</guid>

					<description><![CDATA[وقتی حرفی براگفتن نداریم در مورد چه موضوعاتی صحبت کنیم؟!
باتشکر]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی حرفی براگفتن نداریم در مورد چه موضوعاتی صحبت کنیم؟!<br />
باتشکر</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: معصومه		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6362/comment-page-1#comment-42270</link>

		<dc:creator><![CDATA[معصومه]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 03 Mar 2014 16:42:18 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6362#comment-42270</guid>

					<description><![CDATA[سلام.من نزدیک به2ماهه که نامزدکردم وهنوزم خجالتای روزای اولو دارم.اصلانمیتونم چیزی روکه اون میخواد{دررابطه بالب گرفتن و...}انجام بدم واازاین بابت خیلی ناراحتم لطفا اگه میشه راهنماییم کنید.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام.من نزدیک به۲ماهه که نامزدکردم وهنوزم خجالتای روزای اولو دارم.اصلانمیتونم چیزی روکه اون میخواد{دررابطه بالب گرفتن و&#8230;}انجام بدم واازاین بابت خیلی ناراحتم لطفا اگه میشه راهنماییم کنید.</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
	</channel>
</rss>
