<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	
	>
<channel>
	<title>
	دیدگاه‌ها برای: تغییر بعد از ازدواج	</title>
	<atom:link href="http://www.zibasho.com/archives/6554/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.zibasho.com/archives/6554</link>
	<description>زیبایی فراتر از ظاهر است و هر آنچه زیبائیست برآزنده شماست</description>
	<lastBuildDate>Sun, 21 Dec 2014 16:41:07 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.1.9</generator>
	<item>
		<title>
		توسط: رضا		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6554/comment-page-1#comment-52667</link>

		<dc:creator><![CDATA[رضا]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 21 Dec 2014 16:41:07 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6554#comment-52667</guid>

					<description><![CDATA[سلام.
من 26 سال دارم در حال حاظر با دختری 31 ساله دوستم که از بعضی خصوصیاتش واقعا خوشم میاد مثل با ادب بودنش نماز خون بودنش و ...ومن واقعا دوسش دارم از روی هوا و هوس هم نیست البته من میدونم سن مهمه ولی برای من مهم تر حجاب و مناسبات اجتماعیه به نظر شما قابل تغیر هست.
خیلی ممنون میشم راهنماییم کنید.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام.<br />
من ۲۶ سال دارم در حال حاظر با دختری ۳۱ ساله دوستم که از بعضی خصوصیاتش واقعا خوشم میاد مثل با ادب بودنش نماز خون بودنش و &#8230;ومن واقعا دوسش دارم از روی هوا و هوس هم نیست البته من میدونم سن مهمه ولی برای من مهم تر حجاب و مناسبات اجتماعیه به نظر شما قابل تغیر هست.<br />
خیلی ممنون میشم راهنماییم کنید.</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: ساناز		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6554/comment-page-1#comment-27656</link>

		<dc:creator><![CDATA[ساناز]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 21 Jun 2013 07:35:35 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6554#comment-27656</guid>

					<description><![CDATA[سلام. من مدت 1 سال با يه پسر دوست بودم . تو دانشگاه اشنا شديم.ولي اصلابهش حسي نداشتم. انقد باهام حرف زد تا مخ منو زد كه ازدواج كنيم. خانوادش به شدت مخالف بودن. روز عقد هيچ كدوم از خانوادش نيومدن وتا حالا كه 6 ماهه گذشته تا حالا پيشم نيومدن. يه بار من رفتم در خونشون مادرش رام نداد خونشون. الان رفتار همسرم خيلي خيلي عوض شده . ديگه نمياد منو ببينه. باهام بد رفتاري ميكنه. ميگه سرد شدم بهت. بهش ميگم تو منو مجبور كردي به ازدواج تو بهم التماس كردي حالا چيشد ميگه پشيمونم تورو گرفتم. من خيلي ناراحتم همش صبح تا شب گريه ميكنم. لطفا راهنماييم كنيد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام. من مدت ۱ سال با یه پسر دوست بودم . تو دانشگاه اشنا شدیم.ولی اصلابهش حسی نداشتم. انقد باهام حرف زد تا مخ منو زد که ازدواج کنیم. خانوادش به شدت مخالف بودن. روز عقد هیچ کدوم از خانوادش نیومدن وتا حالا که ۶ ماهه گذشته تا حالا پیشم نیومدن. یه بار من رفتم در خونشون مادرش رام نداد خونشون. الان رفتار همسرم خیلی خیلی عوض شده . دیگه نمیاد منو ببینه. باهام بد رفتاری میکنه. میگه سرد شدم بهت. بهش میگم تو منو مجبور کردی به ازدواج تو بهم التماس کردی حالا چیشد میگه پشیمونم تورو گرفتم. من خیلی ناراحتم همش صبح تا شب گریه میکنم. لطفا راهنماییم کنید</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: نازی		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6554/comment-page-1#comment-20460</link>

		<dc:creator><![CDATA[نازی]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 27 Jan 2013 12:14:10 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6554#comment-20460</guid>

					<description><![CDATA[در پاسخ به &lt;a href=&quot;http://www.zibasho.com/archives/6554/comment-page-1#comment-20280&quot;&gt;پریا&lt;/a&gt;.

سلام پریاجان میتونم واست دعا کنم وبگم فقط ایندفعه با عقل تصمیم بگیر ببین تا چه حد لیاقت گذشت داره اگه نداره ی عمر زندگیتو فدای این سه سال نکن]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در پاسخ به <a href="http://www.zibasho.com/archives/6554/comment-page-1#comment-20280">پریا</a>.</p>
<p>سلام پریاجان میتونم واست دعا کنم وبگم فقط ایندفعه با عقل تصمیم بگیر ببین تا چه حد لیاقت گذشت داره اگه نداره ی عمر زندگیتو فدای این سه سال نکن</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: پریا		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6554/comment-page-1#comment-20280</link>

		<dc:creator><![CDATA[پریا]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 24 Jan 2013 14:19:05 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6554#comment-20280</guid>

					<description><![CDATA[وقتی اومدن خواستگاری من درگیری وحشتناکی با خانواده ام در مورد خواستگار قبلی ام داشتم، وقتی اینها اومدن در بحران روحی بودم بنابراین از روی عقل سلیم انتخاب نکردم البته اینو هم بگم عقل سلیمی در مورد ازداواج نداشتم (یعنی اصلاً نمی دونستم ازدواج یعنی چی؟)
.با یک جلسه صحبت بله را گفتیم و خوش بینانه وارد زندگی شدیم؛ چون اولین کسی بود در زندگی دوستش داشتم عاشق شدم و خودم را برده ای کردم در بند اسارت شوهرم. اون از اول بیکار بود و خانواده اش ساپورتش میکردند، من که چنان وابسته بودم حتی یک لحظه نمی تونستم دوریش را تحمل کنم یک سال اول گذشت سال دوم گذشت و ما بچه دار شدیم و حالا سال سوم هستیم توی این سه سال فقط 5الی6ماه شوهرم کار کرد و همش بیکار بود و ایده پردازی میکرد. من توی این سه سال با دانش و مهارت کمم هر نوع راه و روشی را بکار بستم ولی فایده نداشت تا الآن که دارم برای شما درد دل میکنم اون هنوز بیکاره من الآن بچه و خونه زندگی ام را رها کردم و فرار کرد و اومدم دانشگاهم البته  چند روز قبل از اومدن باهم بحثمون شد و من دیگه نتونستم تحمل کنم به بهانه پایان نامه اومدم دانشگاه. یک هفته از اومدنم میگذره و آقا هیچ اقدامی نکرده. به خواهربزرگه اش گفته ام و به مامان و باباش ولی دریغ از یک حرکت آهسته که دل منو خوش کنند.
من واقعاً الآن به نظر یک مشاور احتیاج دارم خواهش میکنم اگر سوالی دارید بپرسید و به من در حل مشکل تن پرور بودن شوهرم کمکم کنید. من دسترسی به مشاور ندارم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی اومدن خواستگاری من درگیری وحشتناکی با خانواده ام در مورد خواستگار قبلی ام داشتم، وقتی اینها اومدن در بحران روحی بودم بنابراین از روی عقل سلیم انتخاب نکردم البته اینو هم بگم عقل سلیمی در مورد ازداواج نداشتم (یعنی اصلاً نمی دونستم ازدواج یعنی چی؟)<br />
.با یک جلسه صحبت بله را گفتیم و خوش بینانه وارد زندگی شدیم؛ چون اولین کسی بود در زندگی دوستش داشتم عاشق شدم و خودم را برده ای کردم در بند اسارت شوهرم. اون از اول بیکار بود و خانواده اش ساپورتش میکردند، من که چنان وابسته بودم حتی یک لحظه نمی تونستم دوریش را تحمل کنم یک سال اول گذشت سال دوم گذشت و ما بچه دار شدیم و حالا سال سوم هستیم توی این سه سال فقط ۵الی۶ماه شوهرم کار کرد و همش بیکار بود و ایده پردازی میکرد. من توی این سه سال با دانش و مهارت کمم هر نوع راه و روشی را بکار بستم ولی فایده نداشت تا الآن که دارم برای شما درد دل میکنم اون هنوز بیکاره من الآن بچه و خونه زندگی ام را رها کردم و فرار کرد و اومدم دانشگاهم البته  چند روز قبل از اومدن باهم بحثمون شد و من دیگه نتونستم تحمل کنم به بهانه پایان نامه اومدم دانشگاه. یک هفته از اومدنم میگذره و آقا هیچ اقدامی نکرده. به خواهربزرگه اش گفته ام و به مامان و باباش ولی دریغ از یک حرکت آهسته که دل منو خوش کنند.<br />
من واقعاً الآن به نظر یک مشاور احتیاج دارم خواهش میکنم اگر سوالی دارید بپرسید و به من در حل مشکل تن پرور بودن شوهرم کمکم کنید. من دسترسی به مشاور ندارم</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: ...		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6554/comment-page-1#comment-13253</link>

		<dc:creator><![CDATA[...]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 21 Aug 2012 18:56:27 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6554#comment-13253</guid>

					<description><![CDATA[man to sene 17 salegi ezdevaj kardam 2 mah bishtar baham zendegi nakardim va bade 4 sal bad bakhti o dadgah talagh gereftam :X alanam yeki to zendegimme ke dosesh daram vai na baara ezdevaj.ezdevaj o dosti kheili baham fargh mikonan , havasetono jam konid]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>man to sene 17 salegi ezdevaj kardam 2 mah bishtar baham zendegi nakardim va bade 4 sal bad bakhti o dadgah talagh gereftam :X alanam yeki to zendegimme ke dosesh daram vai na baara ezdevaj.ezdevaj o dosti kheili baham fargh mikonan , havasetono jam konid</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: مهتاب		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6554/comment-page-1#comment-13248</link>

		<dc:creator><![CDATA[مهتاب]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 21 Aug 2012 17:12:42 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6554#comment-13248</guid>

					<description><![CDATA[در پاسخ به &lt;a href=&quot;http://www.zibasho.com/archives/6554/comment-page-1#comment-13245&quot;&gt;سحر&lt;/a&gt;.

سحر جان،راججع به چه چیزایی حرف زدید ؟چه چیزایی کیلیدین تو زندگی به جز علاقه؟منم در شرف ازدواجم با دوستم البته اما نمیدونم چرا خیلی نگرانم؛ نیلوفر جان به نظر منم حق با سحر و ملیکاست ،خودتونو  هدر ندید....موفق باشید]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در پاسخ به <a href="http://www.zibasho.com/archives/6554/comment-page-1#comment-13245">سحر</a>.</p>
<p>سحر جان،راججع به چه چیزایی حرف زدید ؟چه چیزایی کیلیدین تو زندگی به جز علاقه؟منم در شرف ازدواجم با دوستم البته اما نمیدونم چرا خیلی نگرانم؛ نیلوفر جان به نظر منم حق با سحر و ملیکاست ،خودتونو  هدر ندید&#8230;.موفق باشید</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: سحر		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6554/comment-page-1#comment-13245</link>

		<dc:creator><![CDATA[سحر]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 21 Aug 2012 16:22:05 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6554#comment-13245</guid>

					<description><![CDATA[نیلوفر جان منم مثل شما یه همچین مشکلی داشتم . با شناخت کمی که از همسرم داشتم ازدواج کردیم ولی بعد از 2 ماه نتونستم تحمل کنم و به این نتیجه رسیدم که باید از هم جدا شیم . تغییر دادن همسرت کار سختیه نه تو میتونی مثل اون بشی و نه اون میتونه مثل تو بشه .من از همسرم جدا شدم و چون فقط 22 سال داشتم و فرزندی هم نداشتم دوباره ازدواج کردم . اما این بار کلی فکر کردم قبل از ازدواج هم در مورد تمام مسائل کوچیک و بزرگ صحبت کردیم . خدارو شکر الان مشکل خاصی ندارم . از نظر من شما هم میتونی یک زندگی جدید شروع کنی . درسته که طلاق گرفتن چیز خوبی نیست ولی زندگی کردن با یک فرد که هیچ اخلاق مشترکی با آدم نداره خیلی سخته .در آخر باید بگم که شما و همسرتون برای هم ساخته نشدید . برات آرزوی موفقیت میکنم و میگم که آدم هیچ وقت نباید نا امبد بشه . همیشه یه راهی هست .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نیلوفر جان منم مثل شما یه همچین مشکلی داشتم . با شناخت کمی که از همسرم داشتم ازدواج کردیم ولی بعد از ۲ ماه نتونستم تحمل کنم و به این نتیجه رسیدم که باید از هم جدا شیم . تغییر دادن همسرت کار سختیه نه تو میتونی مثل اون بشی و نه اون میتونه مثل تو بشه .من از همسرم جدا شدم و چون فقط ۲۲ سال داشتم و فرزندی هم نداشتم دوباره ازدواج کردم . اما این بار کلی فکر کردم قبل از ازدواج هم در مورد تمام مسائل کوچیک و بزرگ صحبت کردیم . خدارو شکر الان مشکل خاصی ندارم . از نظر من شما هم میتونی یک زندگی جدید شروع کنی . درسته که طلاق گرفتن چیز خوبی نیست ولی زندگی کردن با یک فرد که هیچ اخلاق مشترکی با آدم نداره خیلی سخته .در آخر باید بگم که شما و همسرتون برای هم ساخته نشدید . برات آرزوی موفقیت میکنم و میگم که آدم هیچ وقت نباید نا امبد بشه . همیشه یه راهی هست .</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: نيلوفر		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6554/comment-page-1#comment-13056</link>

		<dc:creator><![CDATA[نيلوفر]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 18 Aug 2012 05:18:36 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6554#comment-13056</guid>

					<description><![CDATA[مليكا جون ممنون ، من الان هم دارم ميرم جلسات مشاوره ،جلسه اول همسرم با من اومد اما 3 جلسه هستش كه دارم خودم به تنهايي مي رم و همسرم ميگه رفتن بي فايده ست و بايد خودت تصميم بگيري الان هم مي دونم كه نزديك 10 روزه كه ديگه سركار نميره و نميتونم اين موضوع حتي به خانوادم بگم سخت با كسي زندگي كني كه هيچ كدوم از اعضاي خانوادت نه بهش اعتماد داشته باشن و نه اينكه قبولش داشته باشن]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ملیکا جون ممنون ، من الان هم دارم میرم جلسات مشاوره ،جلسه اول همسرم با من اومد اما ۳ جلسه هستش که دارم خودم به تنهایی می رم و همسرم میگه رفتن بی فایده ست و باید خودت تصمیم بگیری الان هم می دونم که نزدیک ۱۰ روزه که دیگه سرکار نمیره و نمیتونم این موضوع حتی به خانوادم بگم سخت با کسی زندگی کنی که هیچ کدوم از اعضای خانوادت نه بهش اعتماد داشته باشن و نه اینکه قبولش داشته باشن</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: ملیکا بینا		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6554/comment-page-1#comment-12957</link>

		<dc:creator><![CDATA[ملیکا بینا]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 16 Aug 2012 10:25:25 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6554#comment-12957</guid>

					<description><![CDATA[در پاسخ به &lt;a href=&quot;http://www.zibasho.com/archives/6554/comment-page-1#comment-12854&quot;&gt;نيلوفر&lt;/a&gt;.

سلام-زندگی مشترک یعنی گذشت،خوشبختانه در خیلی مواقع این مشکلات قابل رفع هستند. بدین منظور به اتفاق همسرتان به مرکز مشاوره مراجعه کنید و یا اگه بعد از مشاوره به همراه همسرتون میبینید از لحاظ فرهنگی و همه ی این چیزهایی که میگید قابل حل نبودن پس چرا خودتونو اذیت میکنید چرا خودتون آزار میدید؟
نیلوفر عزیزم زندگی کوتاهه و با ارزش؛ نباید تلف بشه نباید کسی رو تحمل کنی که خودت هدر بری! 
موفق،شاد و تندرست باشید]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در پاسخ به <a href="http://www.zibasho.com/archives/6554/comment-page-1#comment-12854">نیلوفر</a>.</p>
<p>سلام-زندگی مشترک یعنی گذشت،خوشبختانه در خیلی مواقع این مشکلات قابل رفع هستند. بدین منظور به اتفاق همسرتان به مرکز مشاوره مراجعه کنید و یا اگه بعد از مشاوره به همراه همسرتون میبینید از لحاظ فرهنگی و همه ی این چیزهایی که میگید قابل حل نبودن پس چرا خودتونو اذیت میکنید چرا خودتون آزار میدید؟<br />
نیلوفر عزیزم زندگی کوتاهه و با ارزش؛ نباید تلف بشه نباید کسی رو تحمل کنی که خودت هدر بری!<br />
موفق،شاد و تندرست باشید</p>
]]></content:encoded>
		
			</item>
		<item>
		<title>
		توسط: زیبا		</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6554/comment-page-1#comment-12879</link>

		<dc:creator><![CDATA[زیبا]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 15 Aug 2012 16:17:38 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com