انجــمن های زیبـــایی و سلامت
دلنوشته های سهابانو (دلتنگی امروز من...) - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجــمن های زیبـــایی و سلامت (http://www.zibasho.com/forum)
+-- انجمن: اشتراک تجربه ها (/forumdisplay.php?fid=19)
+--- انجمن: فرهنگ و ادب (/forumdisplay.php?fid=21)
+---- انجمن: دل نوشته ها (/forumdisplay.php?fid=72)
+---- موضوع: دلنوشته های سهابانو (دلتنگی امروز من...) (/showthread.php?tid=8750)

صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6 7


RE: دلتنگی امروز من... - سهابانو - 2015/02/01 ساعت 19:00

زودتــــــــر از من
شــــــــال و کلاه می کند
بیقـــــــــرارِ
قرارِ دیــــــــدارِ تو می شــــود
دست و پایش را گم می کند...
دخترک عجولی ست
دل بی تاب من
وقت ملاقات تو!...


RE: دلتنگی امروز من... - سهابانو - 2015/02/02 ساعت 13:02


وقتی کــه نیستی شکـــــ دارم که بیایی
وقتی هم که می آیــــ ی مطمئن نیستـــــــم که میمانی
وقتی هــــم که میروی… … …
نمیدانم که باز میگردی یا نــه
این دو دلــــــــی ها دوراهـــــــی ها دوگانگـــــی ها مرا خواهد کشت..
بیـــــــــــا…
و یا یک بار برای همیشه نیـــــــــــا..!!



RE: دلتنگی امروز من... - سهابانو - 2015/02/02 ساعت 21:36

تو هم بـــــرو . . . ➬

مبادا از انهایی که مرا " تنـــها " گذاشتن جا بمانی!! ➬


RE: دلتنگی امروز من... - سهابانو - 2015/02/03 ساعت 11:06

دلتنگی همیشگیم...


کاش انسانیت هم مارکدار بود ....

شاید بعضی ها به تن می کردند ...





RE: دلتنگی امروز من... - سهابانو - 2015/02/04 ساعت 11:00

یه وقتایی که دلت گرفته . . .

بغض داری, آروم نیستی ,دلت براش تنگ شده. . .

حوصله ی هیچکس رو نداری!

به یاد اون لحظه ای بیوفت که بی قراری هاتو دید

اما چشماشو بست و رفت . . .




RE: دلتنگی امروز من... - سهابانو - 2015/02/05 ساعت 15:18

ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﻩ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺻﻼﺣﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﭽﯿﻨﺪ ،
ﻧﻪ ﺁﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ . .

ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ،
ﺧﺪﺍ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻣﯿﭽﯿﻨﺪ !
ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺟﺰ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ . . . .



RE: دلتنگی امروز من... - سهابانو - 2015/02/08 ساعت 11:17


مَن یِه خوبی کـِه دارم اینـــه کـــه نظــَرمو به کسی تحمیــل نمیکنم
کسی کــه نظرش بآمَن مُتفاوتــه خَره !!!
تَموم شُد و رفت...



RE: دلتنگی امروز من... - سهابانو - 2015/02/10 ساعت 11:03

مداد قرمز

معلم گفت: بنويس سياه و پسرك ننوشت معلم گفت: هر چه مي داني بنويس و پسرك گچ را در دست فشرد

معلم گفت: املائ آن را نمي داني؟ و معلم عصباني بود سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود.

معلم سر او داد كشيدو پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت و باز جوابي نداد.معلم به تخته كوبيدو پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند و سكوت كرد

معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس

گفتم هر چه مي داني بنويس

و پسرك شروع به نوشتن كرد ( كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است. كيف پدر سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد. مادرم هميشه مي گويد :پدرت وقتي مرد موهايش هنوز سياه بودچشمهاي من سياه است و شب سياهتر. يكي از ناخن هاي مادر بزرگ سياه شده است. قفل در خانه مان سياه است.) بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس

و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت تخته مدرسه هم سياه است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد. گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود معلم گفت بنشين

پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست

معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت و تمام شاگردان با مداد سياه در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند

اما پسرك مداد قرمزي برداشت و از آن روزمشقهايش را با مداد قرمز نوشت

معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز ايراد نگرفت.

و پسرك مي دانست كه :

قلب معلم هرگز سياه نيست


RE: دلتنگی امروز من... - سهابانو - 2015/02/12 ساعت 15:01

اگر "تو" را امتحان میگرفتند،

بی شک من

رتبه اول میشدم

...

بس که تکرار کردم

نامت را در مرور خاطرات!




RE: دلتنگی امروز من... - سهابانو - 2015/02/17 ساعت 11:08

چــقــدِبــگــم اقــاهــواتــوکــردم....
کــاشــ بــیــام بــه کــربــلاتـوبـرنـگــردم....

_________________________________
+الســلـام علـیـک یـاابـاعبــدالله...