<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>داستان کوتاه &#8211; زیباشو دات کام</title>
	<atom:link href="http://www.zibasho.com/archives/category/short-story/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.zibasho.com</link>
	<description>زیبایی فراتر از ظاهر است و هر آنچه زیبائیست برآزنده شماست</description>
	<lastBuildDate>Fri, 29 Aug 2014 15:32:33 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.1.9</generator>
	<item>
		<title>اصلی ترین کار!</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/9723</link>
					<comments>http://www.zibasho.com/archives/9723#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ملیکا بینا]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 29 Aug 2014 15:32:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[اصلی ترین کار!]]></category>
		<category><![CDATA[هدف آفرینش]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=9723</guid>

					<description><![CDATA[یک شب، ساکنان کره زمین، با پدیده عجیب و منحصربه ‏فردى رو به رو شدند. اول صداى مهیبى به گوش رسید و سپس یک شى‏ء بزرگ، مانند یک بشقاب پرنده، بر زمین فرود آمد!&#46;&#46;&#46;<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/9723">اصلی ترین کار!</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img decoding="async" loading="lazy" class="aligncenter" src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/05/fddff-Optimized-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" />یک شب، ساکنان کره زمین، با پدیده عجیب و منحصربه ‏فردى رو به رو شدند. اول صداى مهیبى به گوش رسید و سپس یک شى‏ء بزرگ، مانند یک بشقاب پرنده، بر زمین فرود آمد! در اول همه از آن مىیترسیدند، ولى بعد که با وسایل مجهز به آن نزدیک شدند دیدند جایى براى ترس و وحشت وجود ندارد چون آن شى‏ء، صرفاً یک دستگاه بزرگ و بى ‏خطر است. مدت‏ها طول کشید تا افراد کره زمین بتوانند چیزى را که روى دستگاه نوشته شده بود به زبان زمینى ترجمه کنند. حدس مى ‏زنید روى دستگاه چه عبارتى نوشته بود؟ خیلى ساده، نوشته شده بود: «اصلى ‏ترین کار».<span id="more-9723"></span></p>
<p>اما باز هم کسى معنى آن را نفهمید. بعد از ماهها تلاش، سرانجام طرز کار دستگاه و ورودى خروجى آن هم کشف شد. نتیجه حیرت‏آور بود! ورودى دستگاه، مشخصات کامل یک فرد بود. فرقى نداشت که او چه کسى باشد، کوچک یا بزرگ، فقیر یا پولدار، تحصیل‏کرده یا بى‏سواد یا&#8230; به هر حال دستگاه غول‏ پیکر، مشخصات او را مى‏ گرفت و در قسمت خروجى، یک چیز تحویل مى ‏داد. آن چیز، کار اصلى و مأموریت او در روى کره زمین بود! در اول کسى باورش نمى‏شد که نتیجه‏ اى که دستگاه به آنها مى ‏دهد حقیقى باشد اما خیلى زود مشخص شد خروجى دستگاه در واقع همان رؤیاى فراموش شده زمان کودکى هر کس است.</p>
<p>رؤیایى که انگار، روزى آن را گم کرده و اینک دوباره یافته است. به زودى نوعى کشش و علاقه شدید بین فرد با نتیجه‏اى که دستگاه نشان مى‏داد، آشکار مى‏شد و او خواهى نخواهى همه کارهاى فرعى خود را رها مى‏ کرد و به کار اصلى خود مى‏پرداخت. کارى که در آن، کاملاً موفق بود و از انجامش لذت مى‏برد.</p>
<p>چیزى نگذشت که چهره کره زمین، به شدت تغییر کرد. درست مثل یک خانه آشفته و نامرتب که ناگهان بانویى باسلیقه در آن پاى مى‏ گذارد. هر کس چیزى را که بدان علاقه داشت انجام داد، آن هم به بهترین نحو و اجازه نمى‏ داد مانع یا سدى، کارى را که به انجام آن عشق مى ‏ورزید مختل کند یا از او بگیرد. هیچ‏کس خسته نمى‏شد و نمى ‏خواست جاى کس دیگرى را بگیرد، چون همه مى‏ دانستند نه کسى پیدا مى‏شود که کار آنها را بهتر از خودشان انجام دهد و نه آنها قادرند که کار دیگرى را به خوبى او به انجام برسانند. هر کس براى انجام همین مأموریت به دنیا آمده بود و مى ‏دانست که این فرصت حیاتى را نباید از دست بدهد و نباید زمان و انرژى خود را هدر دهد. حتى کارهاى به ظاهر «خیر و خوب» هم نمى ‏توانستند افراد را از انجام کار اصلى بازدارند. در نتیجه، هر کس به سادگى، به ایفاى نقش طبیعى خود مشغول بود. ساده است، مگر نه؟ اما اکثر ما همین کار ساده را هم انجام نمى‏ دهیم. به سادگى مشغول کارهاى بیهوده مى‏ شویم و گمان مى‏ کنیم بیهوده به این دنیا آمده‏ایم. اما آیا امکان دارد خداوند همه ما یا بعضى از ما را بیهوده آفریده باشد؟ به قول مولانا:</p>
<p>هر ذره ‏اى که بینى بیهوده نیست در دهر</p>
<p>چون نیست کار یزدان بیهوده آفریدن</p>
<p><a href="http://www.zibasho.com/archives/8423" target="_blank">انسان</a> بیهوده آفریده نشده، و این یک شعار نیست! اما نمى ‏دانم چرا انسان امروز خیال مى‏ کند، آمدنش به این دنیا دلیل خاصى ندارد و مى‏ تواند سر خود را با سرگرمى‏ ها و مشغولیت‏هاى بیهوده هدر بدهد. <a href="http://www.zibasho.com/archives/3065" target="_blank">شما </a>برای چه آفریده شده اید؟</p>
<p style="text-align: left">رکسانا خوشابی</p>
<p style="text-align: left">زیبــاشــو دات کام</p>
<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/9723">اصلی ترین کار!</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>

<div class="wp_rp_wrap  wp_rp_vertical_s" id="wp_rp_first"><div class="wp_rp_content"><h3 class="related_post_title">موضوعات مرتبط</h3><ul class="related_post wp_rp"><li data-position="0" data-poid="in-8423" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/8423" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/dastan-kutah-150x150.jpg" alt="راز نور و نان" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/8423" class="wp_rp_title">راز نور و نان</a></li><li data-position="1" data-poid="in-8287" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/8287" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2017/02/aaks2-Optimized-300x2001-150x150.jpg" alt="بهشت همان قلب توست" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/8287" class="wp_rp_title">بهشت همان قلب توست</a></li><li data-position="2" data-poid="in-7318" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/7318" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2017/02/aaks2-Optimized-300x200-150x150.jpg" alt=" وسعت زیبا دیدن" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/7318" class="wp_rp_title"> وسعت زیبا دیدن</a></li><li data-position="3" data-poid="in-6383" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/6383" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2012/06/1018_USON_Father_And_Son_Beach_full_600-Optimized-150x150.jpg" alt="میراث پدر علیه السلام" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/6383" class="wp_rp_title">میراث پدر علیه السلام</a></li></ul></div></div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://www.zibasho.com/archives/9723/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>9</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>راز نور و نان</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/8423</link>
					<comments>http://www.zibasho.com/archives/8423#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ملیکا بینا]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jul 2013 10:13:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[راز نور و نان]]></category>
		<category><![CDATA[عرفان نظرآهاری]]></category>
		<category><![CDATA[لقمه ای نور بردار]]></category>
		<category><![CDATA[نور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=8423</guid>

					<description><![CDATA[این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک&#46;&#46;&#46;<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/8423">راز نور و نان</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img decoding="async" loading="lazy" class="aligncenter size-full wp-image-8424" src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/dastan-kutah.jpg" alt="" width="336" height="201" srcset="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/dastan-kutah.jpg 336w, http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/dastan-kutah-300x179.jpg 300w" sizes="(max-width: 336px) 100vw, 336px" />این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد<br />
این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد<br />
این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد<span id="more-8423"></span></p>
<p>هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.<br />
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز<br />
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !<br />
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.<br />
***<br />
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و <a href="http://www.zibasho.com/archives/3065">نور</a> هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.<br />
اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.<br />
او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.<br />
**<br />
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.<br />
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.<br />
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.</p>
<p><a href="http://www.zibasho.com/archives/4808">آدم</a> ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد.</p>
<p>و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت.</p>
<p>و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.<br />
***<br />
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.<br />
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.</p>
<p>میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.</p>
<p style="text-align: left">عرفان نظرآهاری</p>
<p style="text-align: left">زیبــاشــو دات کام</p>
<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/8423">راز نور و نان</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>

<div class="wp_rp_wrap  wp_rp_vertical_s" ><div class="wp_rp_content"><h3 class="related_post_title">موضوعات مرتبط</h3><ul class="related_post wp_rp"><li data-position="0" data-poid="in-8287" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/8287" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2017/02/aaks2-Optimized-300x2001-150x150.jpg" alt="بهشت همان قلب توست" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/8287" class="wp_rp_title">بهشت همان قلب توست</a></li><li data-position="1" data-poid="in-6383" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/6383" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2012/06/1018_USON_Father_And_Son_Beach_full_600-Optimized-150x150.jpg" alt="میراث پدر علیه السلام" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/6383" class="wp_rp_title">میراث پدر علیه السلام</a></li><li data-position="2" data-poid="in-4908" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/4908" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/10/mmfAgi0-Optimized-150x150.jpg" alt="بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/4908" class="wp_rp_title">بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟</a></li><li data-position="3" data-poid="in-4808" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/4808" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/09/jhf-Optimized-150x150.jpg" alt="شمشیربازی با خدا" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/4808" class="wp_rp_title">شمشیربازی با خدا</a></li></ul></div></div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://www.zibasho.com/archives/8423/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>9</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>بهشت همان قلب توست</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/8287</link>
					<comments>http://www.zibasho.com/archives/8287#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ملیکا بینا]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 21 Jun 2013 08:41:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[بهشت]]></category>
		<category><![CDATA[بهشت همان قلب توست]]></category>
		<category><![CDATA[عرفان نظرآهاری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=8287</guid>

					<description><![CDATA[پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه بارانی می آید. پدرم گفت: بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است. پیامبری از کنار خانه&#46;&#46;&#46;<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/8287">بهشت همان قلب توست</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img decoding="async" loading="lazy" class="aligncenter" src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/02/aaks2-Optimized-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></p>
<p>پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه بارانی می آید. پدرم گفت: بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.<br />
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود. او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم.<span id="more-8287"></span></p>
<p>پیامبری از کنار خانه ما رد شد. آسمان حیاط ما پر ازعادت ودود بود. پیامبر، کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد وتکه ای ازآن را توی دستهایمان گذاشت.</p>
<p>پیامبری از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار <a href="http://www.zibasho.com/archives/4908#more-4908">گنجشک عاشق</a> از سر انگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود، به ما بخشیدند. و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.<br />
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید.<br />
پیامبر کلیدی برایمان آورد. اما نام او را که بردیم، قفلها بی رخصت کلید باز شدند.<br />
من به خدا گفتم: امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد. امروز انگار اینجا بهشت است.<br />
خدا گفت:</p>
<p><strong>کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد </strong><br />
<strong>و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.</strong></p>
<p style="text-align: left">عرفان نظرآهاری</p>
<p style="text-align: left">زیبــاشــو دات کام</p>
<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/8287">بهشت همان قلب توست</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>

<div class="wp_rp_wrap  wp_rp_vertical_s" ><div class="wp_rp_content"><h3 class="related_post_title">موضوعات مرتبط</h3><ul class="related_post wp_rp"><li data-position="0" data-poid="in-8423" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/8423" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/dastan-kutah-150x150.jpg" alt="راز نور و نان" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/8423" class="wp_rp_title">راز نور و نان</a></li><li data-position="1" data-poid="in-6383" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/6383" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2012/06/1018_USON_Father_And_Son_Beach_full_600-Optimized-150x150.jpg" alt="میراث پدر علیه السلام" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/6383" class="wp_rp_title">میراث پدر علیه السلام</a></li><li data-position="2" data-poid="in-4908" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/4908" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/10/mmfAgi0-Optimized-150x150.jpg" alt="بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/4908" class="wp_rp_title">بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟</a></li><li data-position="3" data-poid="in-4808" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/4808" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/09/jhf-Optimized-150x150.jpg" alt="شمشیربازی با خدا" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/4808" class="wp_rp_title">شمشیربازی با خدا</a></li></ul></div></div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://www.zibasho.com/archives/8287/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>7</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>وسعت زیبا دیدن</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/7318</link>
					<comments>http://www.zibasho.com/archives/7318#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ملیکا بینا]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 23 Dec 2012 23:52:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[وسعت زیبا دیدن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=7318</guid>

					<description><![CDATA[در یک بیمارستان دو بیمار به نام های تام و جک وجود داشتن که تام اجازه حرکت کردن نداشت ولی جک که تختش کنار پنجره بود می تونست هر کاری بکنه . جک هرروز&#46;&#46;&#46;<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/7318">وسعت زیبا دیدن</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img decoding="async" loading="lazy" class="aligncenter" src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/02/aaks2-Optimized-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" />در یک بیمارستان دو بیمار به نام های تام و جک وجود داشتن که تام اجازه حرکت کردن نداشت<br />
ولی جک که تختش کنار پنجره بود می تونست هر کاری بکنه .<br />
جک هرروز می رفت کنار پنجره و از زیبایی های طبیعت برای تام تعریف می کرد .<span id="more-7318"></span><br />
جک می گفت که پشت پنجره پارک بزرگی وجود دارد که حوضی در وسط ان مانند ستاره می درخشد<br />
و پرندگان اواز می خوانند و کودکان بازی می کنند .<br />
جک هر روز تعریف می کرد &#8230;.<br />
یک روز صبح که تام از خواب بیدار شد دید که جک نیست &#8230;<br />
پرستار را صدا زد و گفت که اون کجاست . پرستار گفت اون مرخص شده و تازه تو هم بهتری و می تونی حرکت کنی &#8230;<br />
تام با اصرار فراوان بالاخره تختش رو به کنار پنجره برد &#8230; با صحنه ی عجیبی مواجه شد &#8230;<br />
پشت پنجره یک دیوار بزرگ بود که جلوی دید رو گرفته بود &#8230;&#8230;<br />
دوباره پرستار رو صدا زد و جریان رو براش تعریف کرد . پرستار جمله ای گفت که سر تا پای تام گیج رفت &#8230;<br />
پرستار گفته که جک<a href="http://www.zibasho.com/archives/693"> نابینا</a> بود&#8230;</p>
<p style="text-align: left">زیبـاشودات کام</p>
<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/7318">وسعت زیبا دیدن</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>

<div class="wp_rp_wrap  wp_rp_vertical_s" ><div class="wp_rp_content"><h3 class="related_post_title">موضوعات مرتبط</h3><ul class="related_post wp_rp"><li data-position="0" data-poid="in-9723" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/9723" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2017/02/fddff-Optimized-300x225-150x150.jpg" alt="اصلی ترین کار!" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/9723" class="wp_rp_title">اصلی ترین کار!</a></li><li data-position="1" data-poid="in-8423" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/8423" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/dastan-kutah-150x150.jpg" alt="راز نور و نان" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/8423" class="wp_rp_title">راز نور و نان</a></li><li data-position="2" data-poid="in-8287" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/8287" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2017/02/aaks2-Optimized-300x2001-150x150.jpg" alt="بهشت همان قلب توست" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/8287" class="wp_rp_title">بهشت همان قلب توست</a></li><li data-position="3" data-poid="in-6383" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/6383" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2012/06/1018_USON_Father_And_Son_Beach_full_600-Optimized-150x150.jpg" alt="میراث پدر علیه السلام" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/6383" class="wp_rp_title">میراث پدر علیه السلام</a></li></ul></div></div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://www.zibasho.com/archives/7318/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>18</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>میراث پدر علیه السلام</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/6383</link>
					<comments>http://www.zibasho.com/archives/6383#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ملیکا بینا]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 03 Jun 2012 16:09:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>
		<category><![CDATA[عرفان نظرآهاری]]></category>
		<category><![CDATA[میراث پدر علیه السلام]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/?p=6383</guid>

					<description><![CDATA[سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی در پهلو دارم. زخمی که به دشنه ای تیز، پدر ، برایم به یادگار گذاشته است. هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد&#46;&#46;&#46;<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/6383">میراث پدر علیه السلام</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img decoding="async" loading="lazy" class="aligncenter size-full wp-image-6384" src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2012/06/1018_USON_Father_And_Son_Beach_full_600-Optimized.jpg" alt="" width="360" height="239" srcset="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2012/06/1018_USON_Father_And_Son_Beach_full_600-Optimized.jpg 360w, http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2012/06/1018_USON_Father_And_Son_Beach_full_600-Optimized-300x199.jpg 300w" sizes="(max-width: 360px) 100vw, 360px" />سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی در پهلو دارم. زخمی که به دشنه ای تیز، پدر ، برایم به یادگار گذاشته است.<br />
هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.<br />
پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی ، گردن کج نکنم. و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده ، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان. زیرا درد است که مرد، می زاید و زخم است که انسان می آفریند.<span id="more-6383"></span><br />
پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخم هایت را گرامی دار. زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است ، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد، و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.<br />
او که نامش خداوند است.<br />
پدرم گفته بود که <a href="http://www.zibasho.com/archives/2015">عشق</a> شریف است و شگفت است و معجزه گر.<br />
اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد، دست هایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را که دوست تر دارد ، بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!<br />
زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد.من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم ! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم ، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم، که انسانم.<br />
پدرم وصیت کرده است و گفته است: از جانت دست بردار. از زخمت اما نه ، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نسیت و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی، عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی ، <a href="http://www.zibasho.com/archives/3065">خدا</a>یی نخواهی داشت&#8230;<br />
دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم، که این زخم عشق است و عشق، میراث پدر علیه السلام است.</p>
<p style="text-align: left">عرفان نظرآهاری</p>
<p style="text-align: left">زیبـا شـو دات کام</p>
<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/6383">میراث پدر علیه السلام</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>

<div class="wp_rp_wrap  wp_rp_vertical_s" ><div class="wp_rp_content"><h3 class="related_post_title">موضوعات مرتبط</h3><ul class="related_post wp_rp"><li data-position="0" data-poid="in-8423" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/8423" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/dastan-kutah-150x150.jpg" alt="راز نور و نان" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/8423" class="wp_rp_title">راز نور و نان</a></li><li data-position="1" data-poid="in-8287" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/8287" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2017/02/aaks2-Optimized-300x2001-150x150.jpg" alt="بهشت همان قلب توست" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/8287" class="wp_rp_title">بهشت همان قلب توست</a></li><li data-position="2" data-poid="in-4908" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/4908" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/10/mmfAgi0-Optimized-150x150.jpg" alt="بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/4908" class="wp_rp_title">بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟</a></li><li data-position="3" data-poid="in-4808" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/4808" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/09/jhf-Optimized-150x150.jpg" alt="شمشیربازی با خدا" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/4808" class="wp_rp_title">شمشیربازی با خدا</a></li></ul></div></div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://www.zibasho.com/archives/6383/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>4</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/5466</link>
					<comments>http://www.zibasho.com/archives/5466#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ملیکا بینا]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 20 Dec 2011 15:46:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[جشن یلدا]]></category>
		<category><![CDATA[شب یلدا]]></category>
		<category><![CDATA[صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود]]></category>
		<category><![CDATA[یلدا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/archives/5466</guid>

					<description><![CDATA[حتماً همه می‌دانیم که شب یلدا جدا از اینکه بلندترین شب سال است، چه تاریخچه‌ای دارد. شاید هم، همه ندانیم!واژه یلدا به معنای زایش، زادروز و تولد است. ایرانیان باستان با این باور که&#46;&#46;&#46;<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/5466">صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img decoding="async" loading="lazy" class="aligncenter size-full wp-image-5468" src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/12/IMAGE634325978408935000-Optimized.jpg" alt="" width="350" height="202" srcset="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/12/IMAGE634325978408935000-Optimized.jpg 350w, http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/12/IMAGE634325978408935000-Optimized-300x173.jpg 300w" sizes="(max-width: 350px) 100vw, 350px" /></p>
<p>حتماً همه می‌دانیم که شب یلدا جدا از اینکه بلندترین شب سال است، چه تاریخچه‌ای دارد. شاید هم، همه ندانیم!واژه یلدا به معنای زایش، زادروز و تولد است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‌شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی برپا می‌کردند. روز بعد از شب یلدا تعطیلی عمومی بود و مردم به استراحت می‌پرداختند. این روز را خرم روز یا خره روز می‌نامیدند.<span id="more-5466"></span></p>
<p>خورروز در ایران باستان روز برابری انسان‌ها بود. در این روز همگان لباس ساده می‌پوشیدند تا یکسان به نظر آیند. کسی حق دستور دادن به دیگری را نداشت و کارها داوطلبانه انجام می‌گرفت نه تحت امر. جنگ و خونریزی و حتی کشتن گوسفند و مرغ نیز ممنوع بود. این موضوع را نیروهای متخاصم ایرانیان نیز می‌دانستند و در جبهه‌ها رعایت می‌کردند و خونریزی موقتاً قطع می‌شد. در این روز به این دلیل از کار دست می‌کشیدند که نمی‌خواستند احیاناً مرتکب بدی کردن شوند؛ زیرا آیین مهر ارتکاب هر کار بد کوچک را هم در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می‌شمرد. ایرانیان سرو را به چشم مظهر قدرت در برابر تاریکی و سرما می‌نگریستند و در خورروز در برابر آن می‌ایستادند و عهد می‌کردند که تا سال بعد یک سرو دیگر بکارند.</p>
<p><strong>جشن یلدا و عادات مرسوم در ایران</strong><br />
آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، <a href="http://www.zibasho.com/archives/5423">انار </a>و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبه نمادین دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. این میوه‌ها که بیشتر کثیرالدانه هستند، نوعی جادوی سرایتی محسوب می‌شوند که انسان‌ها با توسل به برکت خیزی و پردانه بودن آنها، خودشان را نیز مانند آنها برکت خیز می‌کنند و نیروی باروی را در خویش افزایش می‌دهند. انار و هندوانه نیز با رنگ سرخشان نمایندگانی از خورشید در شب هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن با کتاب حافظ مرسوم است. اما این آداب و رسوم در نقاط مختلف کشورمان فرق می‌کند و هر خطه‌ای مراسم خاص خود را در این شب دارد.<br />
‌ در خطه شمال و آذربایجان رسم بر این است که خوانچه‌ای تزئین شده به خانه تازه‌عروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربایجان در سینی خود هندوانه‌ها را تزئین می‌کنند و شال‌های قرمز اطرافش می‌گذارند؛ درحالی که مردم شمال یک ماهی بزرگ را تزئین می‌کنند و به خانه عروس می‌برند.<br />
سفره مردم شیراز مثل سفره نوروز رنگین است. مرکبات و هندوانه برای سردمزاج‌ها و خرما و رنگینک برای گرم مزاج‌ها مهیاست و حافظ‌خوانی جزء جدانشدنی مراسم این شب است. البته خواندن حافظ نه تنها در شیراز، بلکه رسم کلی چله‌نشینان شده ‌است.<br />
‌ همدانی‌ها فالی می‌گیرند با نام فال سوزن. همه دور تا دور اتاق می‌نشینند و پیرزنی به‌طور پیاپی شعر می‌خواند. دختربچه‌ای پس از اتمام هر شعر بر یک پارچه نبریده و آب‌ندیده سوزن می‌زند و مهمان‌ها بنا به ترتیبی که نشسته‌اند، شعرهای پیرزن را فال خود می‌دانند.<br />
‌ در شهرهای خراسان، خواندن شاهنامه فردوسی مرسوم است.<br />
‌ در اردبیل رسم است که مردم چله بزرگ را قسم می‌دهند زیاد سخت نگیرد و معمولاً گندم برشته (قورقا) و هندوانه و سبزه و مغز گردو و نخودچی و کشمش می‌خورند.<br />
‌ در گیلان، هندوانه را حتماً تهیه می‌کنند و معتقدند که هرکس در شب چله هندوانه بخورد، در تابستان احساس تشنگی نمی‌کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد.<br />
‌‌ مردم کرمان تا سحر انتظار می‌کشند تا از قارون افسانه‌ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم‌شکن برای خانواده‌های فقیر تکه‌های چوب می‌آورد. این چوب‌ها به طلا تبدیل می‌شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می‌آورند.<br />
آشنا شدن با این رسم و رسومات و اعتقاداتی که از گذشته در میان ایرانیان رواج داشته و اکنون در بعضی نقاط کمرنگ شده و در برخی جاها هنوز پررنگ است، ما را به این باور می‌رساند که واقعاً ایرانیان تا چه حد خوش ذوق و سلیقه بوده‌اند و برای شاد بودن و پرخاطره کردن لحظات‌شان برنامه‌ ریزی می‌کردند. و این طولانی‌ترین شب سال زمانی بزرگ و ماندگار می‌شود که به این آیین‌ها توجه کرده و در حفظ آن برای نسل‌های آینده بکوشیم.<br />
شب یلدای زیبا و پرخاطره‌ای را برای تک‌ تک شما آرزومندیم.</p>
<p style="text-align: left">عکس : حامد خورشیدی</p>
<p style="text-align: left">زهرا صفایی</p>
<p style="text-align: left">زیبــا شــو دات کام</p>
<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/5466">صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>

<div class="wp_rp_wrap  wp_rp_vertical_s" ><div class="wp_rp_content"><h3 class="related_post_title">موضوعات مرتبط</h3><ul class="related_post wp_rp"><li data-position="0" data-poid="in-10436" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/10436" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2015/12/DSC_0579-3-150x150.jpg" alt="یلدا؛جشن تولد خورشید" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/10436" class="wp_rp_title">یلدا؛جشن تولد خورشید</a></li><li data-position="1" data-poid="in-9942" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/9942" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2017/02/IMAGE634325981140185000-Optimized-150x150.jpg" alt="شـب زایـش خـورشــیـد" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/9942" class="wp_rp_title">شـب زایـش خـورشــیـد</a></li><li data-position="2" data-poid="in-9914" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/9914" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2014/12/1-150x150.jpg" alt="کدو شکسته ی شب یلدا" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/9914" class="wp_rp_title">کدو شکسته ی شب یلدا</a></li><li data-position="3" data-poid="in-9901" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/9901" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2014/12/20141203_194432-150x150.jpg" alt="آموزش ساخت هندوانه به شکل توت فرنگی" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/9901" class="wp_rp_title">آموزش ساخت هندوانه به شکل توت فرنگی</a></li></ul></div></div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://www.zibasho.com/archives/5466/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/4908</link>
					<comments>http://www.zibasho.com/archives/4908#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ملیکا بینا]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 04 Oct 2011 11:07:22 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟]]></category>
		<category><![CDATA[عرفان نظرآهاری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/archives/4908</guid>

					<description><![CDATA[پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : &#8211; اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .پرنده گفت :&#46;&#46;&#46;<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/4908">بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img decoding="async" loading="lazy" class="aligncenter size-full wp-image-4942" src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/10/mmfAgi0-Optimized.jpg" alt="" width="240" height="180" /></p>
<p>پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :<br />
&#8211; اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .پرنده گفت :<br />
&#8211; من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .<br />
انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .پرنده گفت :<span id="more-4908"></span></p>
<p style="text-align: right">&#8211; راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .پرنده گفت :<br />
&#8211; نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .<br />
انسان دیگر نخندید.  انگار ته ته خاطرات اش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .پرنده گفت :<br />
&#8211; غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموش اش می شود .<br />
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشم اش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .</p>
<p>آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :<br />
&#8211; یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی ؟<br />
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست .</p>
<p style="text-align: left">عرفان نظرآهاری</p>
<p style="text-align: left">زیبــا شــو دات کام</p>
<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/4908">بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>

<div class="wp_rp_wrap  wp_rp_vertical_s" ><div class="wp_rp_content"><h3 class="related_post_title">موضوعات مرتبط</h3><ul class="related_post wp_rp"><li data-position="0" data-poid="in-8423" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/8423" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/dastan-kutah-150x150.jpg" alt="راز نور و نان" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/8423" class="wp_rp_title">راز نور و نان</a></li><li data-position="1" data-poid="in-8287" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/8287" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2017/02/aaks2-Optimized-300x2001-150x150.jpg" alt="بهشت همان قلب توست" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/8287" class="wp_rp_title">بهشت همان قلب توست</a></li><li data-position="2" data-poid="in-6383" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/6383" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2012/06/1018_USON_Father_And_Son_Beach_full_600-Optimized-150x150.jpg" alt="میراث پدر علیه السلام" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/6383" class="wp_rp_title">میراث پدر علیه السلام</a></li><li data-position="3" data-poid="in-4808" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/4808" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/09/jhf-Optimized-150x150.jpg" alt="شمشیربازی با خدا" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/4808" class="wp_rp_title">شمشیربازی با خدا</a></li></ul></div></div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://www.zibasho.com/archives/4908/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>19</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>شمشیربازی با خدا</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/4808</link>
					<comments>http://www.zibasho.com/archives/4808#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ملیکا بینا]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 14 Sep 2011 17:32:42 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[شمشیربازی با خدا]]></category>
		<category><![CDATA[عرفان نظرآهاری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/archives/4808</guid>

					<description><![CDATA[عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد.&#46;&#46;&#46;<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/4808">شمشیربازی با خدا</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right"><img decoding="async" loading="lazy" class="aligncenter size-full wp-image-4809" src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/09/jhf-Optimized.jpg" alt="" width="279" height="195" />عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر.<br />
<span id="more-4808"></span><br />
خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.<br />
اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر.<br />
و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار.<br />
هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.<br />
اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.<br />
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.<br />
و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.</p>
<p>* برداشتی از این بیت مثنوی<br />
عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیر چوبین آن بُوَد<br />
آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا</p>
<p style="text-align: left">عرفان نظرآهاری</p>
<p style="text-align: left">زیبــا شــو دات کام</p>
<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/4808">شمشیربازی با خدا</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>

<div class="wp_rp_wrap  wp_rp_vertical_s" ><div class="wp_rp_content"><h3 class="related_post_title">موضوعات مرتبط</h3><ul class="related_post wp_rp"><li data-position="0" data-poid="in-8423" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/8423" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/dastan-kutah-150x150.jpg" alt="راز نور و نان" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/8423" class="wp_rp_title">راز نور و نان</a></li><li data-position="1" data-poid="in-8287" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/8287" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2017/02/aaks2-Optimized-300x2001-150x150.jpg" alt="بهشت همان قلب توست" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/8287" class="wp_rp_title">بهشت همان قلب توست</a></li><li data-position="2" data-poid="in-6383" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/6383" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2012/06/1018_USON_Father_And_Son_Beach_full_600-Optimized-150x150.jpg" alt="میراث پدر علیه السلام" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/6383" class="wp_rp_title">میراث پدر علیه السلام</a></li><li data-position="3" data-poid="in-4908" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/4908" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/10/mmfAgi0-Optimized-150x150.jpg" alt="بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/4908" class="wp_rp_title">بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟</a></li></ul></div></div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://www.zibasho.com/archives/4808/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>8</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/4537</link>
					<comments>http://www.zibasho.com/archives/4537#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ملیکا بینا]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 22 Aug 2011 09:25:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن]]></category>
		<category><![CDATA[عرفان نظر آهاری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/archives/4537</guid>

					<description><![CDATA[جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید&#46;&#46;&#46;<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/4537">خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img decoding="async" loading="lazy" class="aligncenter size-full wp-image-4538" src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/08/001516-Optimized.jpg" alt="" width="200" height="178" />جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد&#8230;<br />
خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.<span id="more-4537"></span><br />
شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.<br />
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …<br />
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.</p>
<p>***<br />
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!<br />
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.<br />
***<br />
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.<br />
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .<br />
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.<br />
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.<br />
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.<br />
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.<br />
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.<br />
***<br />
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.<br />
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟</p>
<p style="text-align: left">سپاس از عرفان نظر آهاری</p>
<p style="text-align: left">زیبــا شــو دات کام</p>
<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/4537">خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>

<div class="wp_rp_wrap  wp_rp_vertical_s" ><div class="wp_rp_content"><h3 class="related_post_title">موضوعات مرتبط</h3><ul class="related_post wp_rp"><li data-position="0" data-poid="in-2159" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/2159" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/02/gallery-a-28-Optimized-150x150.jpg" alt="زمین ؛مادر آدمی" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/2159" class="wp_rp_title">زمین ؛مادر آدمی</a></li><li data-position="1" data-poid="in-36" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/36" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/plugins/wordpress-23-related-posts-plugin/static/thumbs/28.jpg" alt="دعا کرد برای آنها که دوستش ندارند" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/36" class="wp_rp_title">دعا کرد برای آنها که دوستش ندارند</a></li><li data-position="2" data-poid="in-9723" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/9723" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2017/02/fddff-Optimized-300x225-150x150.jpg" alt="اصلی ترین کار!" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/9723" class="wp_rp_title">اصلی ترین کار!</a></li><li data-position="3" data-poid="in-8423" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/8423" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/dastan-kutah-150x150.jpg" alt="راز نور و نان" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/8423" class="wp_rp_title">راز نور و نان</a></li></ul></div></div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://www.zibasho.com/archives/4537/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>11</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چگونه در یادها خواهید ماند؟</title>
		<link>http://www.zibasho.com/archives/3799</link>
					<comments>http://www.zibasho.com/archives/3799#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ملیکا بینا]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 Jun 2011 17:23:43 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[چگونه در یادها خواهيد ماند؟]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره ها]]></category>
		<category><![CDATA[یادها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zibasho.com/archives/3799</guid>

					<description><![CDATA[در حدود صد سال پیش مردی وقتی روزنامه صبح را خواند ترس و شگفتی او را فرا گرفت، او در قسمت آگهی های فوت نام خود را دید! البته روزنامه ها در اثر یک&#46;&#46;&#46;<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/3799">چگونه در یادها خواهید ماند؟</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img decoding="async" loading="lazy" class="aligncenter size-full wp-image-3800" src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2011/06/ghf-Optimized.jpg" alt="یادها" width="238" height="196" /></p>
<p>در حدود صد سال پیش مردی وقتی روزنامه صبح را خواند ترس و شگفتی او را فرا گرفت، او در قسمت آگهی های فوت نام خود را دید! البته روزنامه ها در اثر یک خبر دروغ دچار اشتباه شده بودند و گزارش مرگ او را به شکل های مختلف منتشر کرده بودند. مدتی شوکه شده بود. با خود فکر کرد اگر من اینجام پس این نوشته ها چیست؟ وقتی که توانست به خود مسلط شود، به ذهنش رسید حال که همه فکر می کنند من مرده ام درباره من چه می گویند. <span id="more-3799"></span></p>
<p>بنابراین شروع به خواندن روزنامه های مختلف کرد: &#8220;سلطان دینامیت مرد&#8221; ، &#8220;او تاجر مرگ بود&#8221;. این مرد مخترع دینامیت بود و وقتی عباراتی مانند &#8220;تاجر مرگ&#8221; را خواند از خود پرسید &#8220;<strong> آیا من به این شکل در یاد ها باقی خواهم ماند؟</strong>&#8221; احساساتش به شدت جریحه دار شد و تصمیم گرفت کاری در جهت برقرار صلح انجام دهد. نام او آلفرد نوبل بود و امروزه با جایزه بزرگ نوبل که نماد صلح است در یاد ها ماندگار شده است.</p>
<p>همانطور که آلفرد نوبل به خود آمد و ارزش های خود را دوباره تعریف کرد، ما هم باید به عقب برگردیم و اعمال خود را مورد بازبینی قرار دهیم و مانند او کاری ارزشمند انجام دهیم کار ارزشمندی که دوست داریم با آن در خاطره ها باقی بمانیم.</p>
<p>میراث شما چیست؟</p>
<p>می خواهید شما را چگونه بخاطر بیاورند؟</p>
<p>آیا پس از مرگ درباره شما به نیکی سخن می گویند؟</p>
<p>آیا وقتی به<a href="http://www.zibasho.com/archives/3622"> یاد شما </a>می افتند عشق و احترام در ذهن شان تداعی می شود؟</p>
<p>آیا فراموش خواهید شد؟</p>
<p>آیا کسی دلش برای شما تنگ می شود؟</p>
<p style="text-align: left">یادبگیر دات کام</p>
<p style="text-align: left">زیبــا شــو دات کام</p>
<p><p style="padding:5px;background:#fffde7;border:1px solid #fcf6a9;clear:both;text-align:right;direction:rtl;border-radius:5px"><a href="" target="_blank"><a href="http://www.zibasho.com/archives/3799">چگونه در یادها خواهید ماند؟</a></a> یکی از مطالب منتشر شده در <a href="http://www.zibasho.com">زیباشو دات کام</a> است. می توانید<a href="http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=zibasho-com" target="_blank"> عضو فید زیباشو  </a>باشید.</p></p>

<div class="wp_rp_wrap  wp_rp_vertical_s" ><div class="wp_rp_content"><h3 class="related_post_title">موضوعات مرتبط</h3><ul class="related_post wp_rp"><li data-position="0" data-poid="in-11622" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/11622" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2017/03/Spring_girl_by_Sonia_A-Optimized-1-150x150.jpg" alt="هرسال بهار می آید" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/11622" class="wp_rp_title">هرسال بهار می آید</a></li><li data-position="1" data-poid="in-10694" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/10694" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2017/02/1248784820fCzVQPl-Copy-Optimized3-150x150.jpg" alt="ذهن ناخودآگاهتان را از نو بنویسید!" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/10694" class="wp_rp_title">ذهن ناخودآگاهتان را از نو بنویسید!</a></li><li data-position="2" data-poid="in-10690" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/10690" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2017/02/happiness-wallpaper-Copy-Optimized3-150x150.jpg" alt="حلقه مفقوده زندگی؛لبخند و شادی" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/10690" class="wp_rp_title">حلقه مفقوده زندگی؛لبخند و شادی</a></li><li data-position="3" data-poid="in-10650" data-post-type="none" ><a href="http://www.zibasho.com/archives/10650" class="wp_rp_thumbnail"><img src="http://www.zibasho.com/wp-content/uploads/2017/02/5159723_m1-150x150.jpg" alt="روشهایی برای بالا بردن هوش هیجانی و شانس" width="150" height="150" /></a><a href="http://www.zibasho.com/archives/10650" class="wp_rp_title">روشهایی برای بالا بردن هوش هیجانی و شانس</a></li></ul></div></div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>http://www.zibasho.com/archives/3799/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
