برچسب: داستان کوتاه

بادکنک سیاه ۰

بادکنک سیاه

در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد … بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از کودکان...

من‌ آن‌ خاکم‌ که‌ عاشق‌ می‌شود ۵

من‌ آن‌ خاکم‌ که‌ عاشق‌ می‌شود

سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم، می‌شوم‌ قد یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ که‌ ممکن‌ بود یک‌ تکه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یک‌ خانه، یا یک‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یک‌ کوه، یا...