چطور رابطه عاطفی ناسالم را تمام کنیم؟

11 Optimized 300x200 چطور رابطه عاطفی ناسالم را تمام کنیم؟قطع رابطه عاطفی واقعا سخت است و اکثر ما روش درست قطع رابطه را بلد نیستیم. به همین خاطر نه فقط نمی تونیم ناراحتی قطع رابطه رو به حداقل برسانیم، بلکه با رفتارهای اشتباه، اوضاع را بر فرد مقابل سخت می کنیم و خودمان هم وارد وضعیتی می شویم که نمی توانیم رفتارهایمان را نقد کنیم.
برخورد عاقلانه و اخلاقی با کسی که زمانی نگرانمان بوده و دوستمان داشته است، شجاعت می خواهد اما شجاعت همه ماجرا نیست، ما باید بتونیم برای خودمان احترام قائل باشیم و کاری کنیم که دو طرف بعد از این شکست، بتوانند دوباره به زندگی برگردند. این راهکارها شما را در راستای خاتمه دان به این نوع روابط کمک خواهد کرد.

۱- مسئولیت کامل شروع روند قطع رابطه را برعهده بگیرید:
اگر احساسات یا نیازهایتان تغییر کرده است، اگر رویاهاتان دیگر به هم شباهتی ندارد یا زندگی تان در مسیرهایی متفاوت است، شجاع باشید و این را صریح اعلام کنید، نه اینکه طوری با نامزدتان برخورد کنید تا مجبور شود اینها را به زبان بیاورد. وقتی احساس می کنید یک رابطه باید تمام شود نباید مسئولیت گریز شوید و کاری کنید که طرف مقابل خودش به زبان بیاید و بگوید که دیگر نمی تواند ادامه دهد. این باعث نابودی عزت نفس شما می شود، این خاطره هیچ وقت از ذهنتان پاک نمی شود و هیچ وقت فراموش نمی کنید که شجاعانه عمل نکردید.
شما دوست دارید این بار را از دوشتان بردارید و جوری رفتار می کنید که بالاخره طرف مقابل بگوید که دیگر بس است و از این رابطه خسته شده اما این رفتار شما تمام تلقی آن آدم از زندگی را به هم می ریزد. طرف مقابل در ابتدا متوجه نمی شود که شما قصد دارید رابطه را قطع کنید و شروع می کند به پرسیدن این سوالات از خودش: آیا آدم ارزشمندی نیستم؟ آیا غیرجذابم؟ شما آرام آرام این احساس را در طرف مقابل به وجود می آورید که مقصر خودش است. شما به درک او ضربه می زنید و او به آنچه احساس می کند، می بیند یا می شنود اطمینان نخواهد کرد. این نوع بلاتکلیفی می تواند آن را در رابطه های بعدی هم فلج کند. دیگر نمی تواند به از خودگذشتگی یا شایستگی نفر بعدی اطمینان کند.

۲- قطع رابطه را رو در رو انجام دهید
در یک قطع رابطه رو در رو ممکن است اشاره های غیرکلامی را حس کنیم که به ما اطمینان می دهند که همچنان قابل دوست داشتن هستیم. هر چیزی جز قطع رو در روی رابطه، این پیام اضطراب آور را در خودش دارد: «تو اهمیت نداری». عده ای ممکن است فکر کنند با ایمیل زدن، پیامک فرستادن می توانند از تلخی اعلام قطع رابطه کم کنند اما این روش های از راه دور به شخصی که خبر قطع رابطه را دریافت کرده چنان ضربه ای وارد می کند که در رابطه های بعدی اثراتش را خواهیم دید.
وقتی شما هیچ توضیحی د رباره دلیل قطع رابطه نمی دهید، طرف مقابل زمانی خیلی طولانی را صرف این مسئله می کند که چه مشکلی داشته و چه اشتباهی کرده است. این آدم بعد از شما به سختی وارد رابطه عاطفی دیگری می شود. بدون یک پایان قطعی، وارد فکرهای بی پایانی می شویم که در اکثر اوقات به افسردگی منجر می شود. جالب است وقتی ما از راه دور قطع رابطه می کنیم دیر یا زود دچار عذاب وجدان می شویم چون بالاخره می فهمیم که چطور به طرف ضربه زدیم و چقدر کم نگرانش بودیم. ممکن است پنج سال بگذرد و بالاخره از کار خودتان خجالت بکشید. این احساس گناه و خجالت بر روابط بعدی شما هم تاثیر می گذارد

نباید از صداقت چماق بسازید یا همه چیز را فاش کنید. اگر مثلا از نحوه حرف زدن طرف مقابل نفرت پیدا کردید و تا دهنش را باز می کند حالتان به هم می خورد بهتر است این را در دلتان نگه دارید. مهمترین وظیفه شما این است که مراقب اعتماد به نفس طرف مقابل باشید

۳- با وقار رفتار کنید
از آنجا که قطع رابطه یک سناریوی بالقوه انفجاری هست سعی کنید پیش از انجام آن به تک تک توهین هایی که خواهید شنید و تک تک فحش هایی که احتمالا خواهید داد فکر کنید. اینجوری موقع دعوا معقول تر حرف می زنید. محترم شمردن طرف مقابل باعث می شود او هم با احترام بیشتری با شما حرف بزند.

۴- صادق باشید
نباید از صداقت چماق بسازید یا همه چیز را فاش کنید. اگر مثلا از نحوه حرف زدن طرف مقابل نفرت پیدا کردید و تا دهنش را باز می کند حالتان به هم می خورد بهتر است این را در دلتان نگه دارید. مهمترین وظیفه شما این است که مراقب اعتماد به نفس طرف مقابل باشید. طوری بلا سرش نیاورید که نتواند هیچ رابطه موفق دیگری داشته باشد. نمک روی زخمش نپاشید. این شکنجه است. شما قصد دارید یک پیام را به طرف مقابل برسانید «تو آن کسی که من می خواهم نیستی». همین. پس نباید او را به این نتیجه برسانید که مشکل بزرگی دارد و پر از کمبود است.

۵- بی خیال کلیشه هایی مثل «مشکل تو نیستی، منم» شوید
این جمله های تکراری و بی ربط فقط طرف مقابل را به این نتیجه می رساند که ذره ای احترام برایش قائل نیستید و با دم دستی ترین تکه های فیلم ها و سریال ها با آن برخورد کرده اید. شما به طرف مقابل یک توضیح درست (حتی مختصر) بدهکارید. باید به او توضیح دهید که چرا اوضاع آنطور که می خواستید پیش نرفته است،ضمنا نیاز نیست طرف مقابل را وادار کنید که دلایلتان را بپذیرد، به خصوص که چنین بحث هایی عموما به خشونت منجر می شود.

۶- شروع نکنید به تحلیل جزء به جزء ماجرا
این ایده خوبی نیست چون امکان ندارد به توافق برسید. شما می گویید ماجرا اینگونه رخ داده است و طرف مقابل می گوید نه! نه! ماجرا را اشتباه دیدی … جور دیگری بود. این رفت و برگشت های مداوم اکثر اوقات به دعوا یا بدتر از آن منجر می شود. بدتر از دعوا این است که شما در بحث ببازید و طرف مقابل شما را وادار به بازگشت کند، آن هم بازگشت به رابطه ای ناکارآمد که خودتان به دنبال پایان دادنش بودید. چطور رابطه عاطفی را تمام کنیم؟

۷- کامل قطع کنید
برای اینکه جلوی ضربه را بگیرید نگویید که بیا از این به بعد دیدارهای دوستانه داشته باشیم. اینکه به طرف بگویید بیا از حالا به بعد مثل خواهر و برادر باشیم ممکن است احساس گناه شما را از قطع رابطه کم کند اما برای طرف مقابل چیز خوبی نیست. این ممکن است باعث شود او به اشتباه به آینده و بازگشت شما امیدوار شود و این امیدواری جلوی حرکت دو طرف به سمت زندگی بهتر را می گیرد.

۸- موقع خداحافظی قدرشناس باشید
خیلی خوب است که هنگام خداحافظی دوران خوب مشترک را مورد قدردانی قرار دهید و این خوب است که حس ناراحتی تان را (از اینکه امیدهای مشترکتان به رابطه به ناامیدی تبدیل شد) بروز دهید. چنین کارهایی به طرف مقابل ثابت می کند که شخص ارزشمندی بوده است.

۹- به تصمیم طرف مقابل اعتراض نکنید
التماس نکنید تا از تصمیمش صرفنظر کند. وقتی یکدفعه با شما قطع رابطه می کنند بهترین راه این است که بپذیرید این رابطه به پایان کامل خودش رسیده است. اینگونه روند بهبود عاطفی سریع تر می شود. فرد بعد از قطع رابطه، از همه کناره می گیرد اما با گذشت زمان، این کناره گیری اجتماعی کمتر و کمتر می شود و این یعنی شخص در پروسه بهبود قرار گرفته است. این پروسه به شدت حساس است و هر ارتباط یا تلاش برای بازگشت طرف مقابل به او ضربه می زند. اگر به طور ناگهانی یک ایمیل از طرف مقابل به شما برسد ناگهان به او تمایل پیدا می کنید و دلتان می خواهد رابطه دوباره آغاز شود. بنابراین هرگونه ارتباط با شخصی که با شما به هم زده را قطع کنید. نامه ها و کارت پستال هایش را دور بریزید. به او زنگ نزنید و بیخود تلاش نکنید که ردی از او در زندگی تان حفظ کنید.

۱۰- از او شیطان نسازید
این فقط انرژی خودتان را تلف می کند و باعث می شود متوجه نشوید که به بن بست رسیدن یک رابطه دو نفره، تقصیر هر دو نفر بوده است و بی خیال نقشه انتقام شوید؛ چون این باعث می شود که طرف مقابل بیشتر از قبل در تفکرات شما حضور داشته باشد و این یعنی عقب افتادن روند بهبود.

۱۱- درد را به زور از بین نبرید
بعد از مرگ یک عزیز، پایان یک رابطه بلندمدت یکی از بزرگترین ضربه های احساسی است که شخص می تواند تجربه کند پس کاملا طبیعی و در واقع ضروری است که شخص برای این فقدان سوگواری کند. عشق شما را به شدت آسیب پذیر می کند. اگر اجازه دهید که عاشق شوید می توانید خیلی بد ضربه بخورید. پس درد طبیعی است. هر چه زودتر با این درد روبرو شوید، زودتر می گذرد.

باید بپذیرید که به احتمال خیلی خیلی زیاد شما کس دیگری را پیدا می کنید و کمی بعد فکر می کنید که او هم تنها کسی روی زمین هست که به شما می آید

۱۲- فکر نکنید که بزرگترین عشق روی زمین را از دست دادید
به خودتان نگویید کلا یک آدم برای شما روی زمین وجود داشته است و حالا او را از دست دادید. عشق باعث می شود که فکر کنید فقط همین آدم است که با شما هماهنگ است. در فیلم ها و کتاب ها هم به این اسطوره دامن می زنند اما مسئله اینجاست هیچ چیز جادویی در مورد یک شخص خاص وود ندارد.
در واقع در روی زمین تعداد زیادی آدم وجود دارند که می توانیم با آنها رابطه خوبی داشته باشیم. البته درست بعد از به پایان رسیدن یک رابطه عاطفی، نمی توانیم اینجور فکر کنیم اما باید بپذیرید که به احتمال خیلی خیلی زیاد شما کس دیگری را پیدا می کنید و کمی بعد فکر می کنید که او هم تنها کسی روی زمین هست که به شما می آید.

ماهنامه موفقیت

زیبــاشــو دات کام

شما ممکن است این را هم بپسندید

۱۷۰ پاسخ‌ها

  1. مهسا گفت:

    سلام ۸ماهه نامزد کردم ماه های اول نامزدم کمترازگل بهم نمیگفت اما من اخلاق خوبی نداشتمو سرد بودم باهاش الان خیلی تغییر کرده خیلی اذیت میشم اما چون دوسش دارم هیچی نمیگم تا خوب شه اما اون همش بهم میگه تو بی تفاوتی و خودخواهی دوسش دارم اما نمیدونم دیگه چجوری باید ثابت کنم واینکه نامزدم بخاطر رفتارمن و بقیه اطارفیانش تحت فشار قرار گرفت تا جایی ک الان قرص ارامبخش مصرف میکنه من باید چیکا کنم لطفا راهنمایی کنید

    [پاسخ]

  2. سحر گفت:

    سلام من ۱۶سالمه عاشق یه پسرم ک یه سال ازم بزرگتره الان ۱۰ماه میشه با همیم اوایل خیلی باهم خوب بودیم اما الان داریم هردومون خیلی عذاب میکشیم اما همو خیلی دوست داریم نمیدونم باید ادامه بدیم یا تموم کنیم ؟

    [پاسخ]

  3. مصطفی گفت:

    سلام من پسری ۱۹ ساله هستم که بایه دختر ۱۸ ساله دوست شدم اولش فک میکردم خیلی دوسش داشتم وفک کردم عاشقشم و بهش قول ازدواج دادم اما حالا فهمیدم ملاک هایی که من برای همسر اینده ام دارم رو نداره از طرفی نمیدونم چطوری بهش بگم اخه اون خیلی دوسم داره دلم نمیخواد نفرینم کنه لطفا یه راه منطقی بهم بگید که بتونم به این رابطه پایان بدم چون دیگه تصمیم گرفتم با دختری دوست نشم چون خیلی بد شدم شدم یه پسر تنوع طلب الان میخوام برم سربازی واین فرصت خوبیه برای ترک این عادت بد لطفا زود جواب بدین خیلی مهمه برام ممنون میشم

    [پاسخ]

  4. درسا گفت:

    سلام دوستان گل و همدردان عزیز

    من ۲۵ سالمه و تجربه ۸ سال زندگی مشترک با مردی ۳۷ ساله رو دارم که با شکست رو به رو شد.
    رابطه ما بر اساس دوستی و روابط مدرن و به اصطلاح روشنفکرانه این روزگار نبود کاملا سنتی وصلت اتفاق افتاد و من عاشق همسرم بودم از ابتدا؛ متاسفانه بعد دوماه نامزدی متوجه شدم که ایشون تفننی مواد مصرف میکنن در حالیکه من تاکید کرده بودم که اصلا با این مسائل کنار نمیام؛ مشکلات اخلاقی و تفاوت سلیقه و فرهنگ در همه روابط هست و قابل تحمله ولی این قضیه هیچ وقت قابل کنار اومدن نبود؛ اشتباهم این بود که به خاطر علاقم از اول مخفی کردم از خانوادم این مشکلو و کل این مدت باعث اذیت خودم و همسرم شدم؛ ما ادم هم نبودیم و به قول یکی از دوستان ترس از عدم تحمل دوری فردی که عاشقشی باعث شد تا اینجا ادامه بدیم و فقط خدارو شاکرم ک تو این مسیر فرزندی قربانی این عشق نشد؛ و حالا دیگه در قلبم جایی برای عشق و انسانی جدید نمونده، اصلا به جنس ذکور اطرافم توجهی ندارم، نه فقط به اونا بلکه کلا زندگی به نظرم خیلی بی ارزش و پوچ شده، انگار معنیشو از دست داده، انسان افسرده ای نیستم اصلا دنبال تحصیل و کار و ورزش و کاملا اکتیوم ولی این مشکلو دارم دیگه؛
    راهکاری دارید رفقا

    [پاسخ]

  5. معصومه گفت:

    بسلام . ۶ ماه پیش پسری تو اینستا بهم پیام داد و درخواست آشنایی داد تا یه ماه اول هر کاری کرد قبول نکردم چون قبل ایشون با یه پسر پرستار آشنا شدم و اون آدم همزمان با چند نفر دیگه هم بود از جمله دوستم که بعد من ودوستم باهم متوجه شدیم .من اون شخصو خیلی دوست داشتم چون هم تقریبا هم رشته ی خودم بود هم منو با حرف زدناش مجذوب خودش کرده بود .وقتی که متوجه شدم همزمان با چند نفر دیگه دوسته همه چی بهم خورد از اون روز تا حالا نمیتونم به هیچکس اعتماد کنم و دوستش داشته باشم . با پسری که تو اینستا آشنا شدم بعد چند ماه همو حضوری دیدم تو دلم گفتم میرم حضوری میبینمش یه بهونه می یارم و خداحافظی میکنم اما اون وابستگیش بیشتر ش . ولی من هرکاری میکنم نمیتونم دوسش داشته باشم با اینکه این پسر خیلی شرایطی آنچنانی نداره اما خوب و مقبوله اما اصلا نمیتونم دوستش داشته باشم حتی بعد ۶ ماه 😞 روم نمیشه بهش بگم.هم دلم واسش خیلی می سوزه . هم میترسم از عواقبش .میترسم تو زندگیه بعدیم از روی حسادت کاری بکنه و اگه شوهر آیندم بفهمه خیلی بد میشه شاید اصلا زندگیم بهم بخوره.اون همیشه میگه که چرا قول نمیدی که میمونی باهام .مدام میگه واستا زودتر بیام خواستگاریت تموم شه همه چی … صدبار به هزار بهونه باهاش خواستم خداحافظی کنم اما میگه نمیتونم بدون تو زندگی کنم . تا اخربت بار بهش گفتم پشیمونم از این رابطه اماددوباره پیام میده و میدونه دوباره رابطه ای شروع میشه که من بهدطرف مقابلش هیچ حسی ندارم😔😔 من اصلا نمیتونم دل بشکونمو بگم نه تموم .چون خودم قبلا این حسو داشتم.نمیدونم چی کار کنم خواهش میکنم یه راهی جلوی پام بزارین
    باتشکر

    [پاسخ]

  6. lili گفت:

    هرکی نظری به ذهنش میرسه لطف کنه یه جوابی بده، مغزم نمیکشه واقعا…من یه دختر ۲۴ سالم…حدود دو سال پیش، یه پسری که دوسته دوست پسر دوستم بوده، از من خوشش میادو بلاخرع سعی میکنه بهم نزدیک بشه..من اخلاق نسبتا تندی با پسرا داشتم…چند باری رفتاری کردم که بهش خیلی برخورد و معروفه به غرور زیاد، اول دید من خیلی چشمو گوش بستم، گفت تو خیلی پاکی و انصاف نیست با تو بازی کنه آدم و من مشکلی دارم که نمیتونم باهات باشم و چشماش پر از اشک شد به.سختی داشت کنترل میکرد خودشو بخاطر غرورش،گفت مشکلم اگه حل نشه نمیتونم باهات باشم..منم برام چون مهم نبود..عین خیالم نبود..بعد از یک هفته اومد سراغم،گف حل شد مشکلم..باهام خیلی مهربون بود…هم اینکه چون من مذهبی بودم ازم خواست برم خونش قبول نکردم، خیلی اصرار کرد قبول نکردم…ناراحت شد..منم چون اون تایم از لحاظ روحی به دلایل خانوادگی بهم ریخته بودم،خیلی از ناراحت شدنش ناراحت بودم ولی به روم نمیاوردم…باز یک هفته که گذشت گف من دختری میخوام که از سروکولم بالا بره و دوباره بحث خونه رفتن رو پیش کشید…از یه چیزی هم ناراحت بود خیلی،خلاصه من قبول کردمو رفتم..یه مهربونیای خاصی داشت که هرکسی نداره..ولی خیلی هم مغرور،،همون یکبار ک باهم بودیم ..بعدش یهو غیب شد…دوست مشترک داشتیم، میگفتن از اینکه تو خیلی وابسته ای ترسید..خلاصه بعد از یک ماه که با دوستمو دوس پسرش بیرون بودم. .اونم اومد…همون روز باز به درخواست خودش که اونم از غرور زیاد به رفیقش گفته بود که بهشون بگو باهم چارتایی بریم بیرون…خلاصه رفتیم…چنتا حرکت کد که برداشت بقیه این بود که دوستم داره…خودم هم از غرور چیزی نمیگفم…بعدشم که باز خبری نبود و چون دانشجو بودیم رفتیم شهرمون..چند باری تابستونش پیام داد فقط نمراتمو پرسید و اینکه خوش میگذره یا نه..بعد دوباره زمستون که شد با ما دو واحد عمومی داشت..رفیقشم همیشه از همون پاییز میگفت هنوز دوستت داره ولی به روش نمیاره.میگفتم چرت میگی…خلاصه زمستون شد باز بهم پیام داد و بعد خاست به بهونه سرما و این حرفا بیاد خونه من…قبول نکردم…چندین بار پیام داد شبهای مختلف…خلاصه یک شب گفتم باشه اگه هدفت اینه باهم فیلم کمدی جدیدی ک اومده ببینیم میام اونجا ولی فقط فیلم و حرف..بعدم میرم…رفتم اونجا…فیلم دیدیم کمدی ایرانی…جدا از هم..من رو مبل اون رو زمین..بعد رفم رو زمین که تو گوشیش کلیپ خنده دار دیدیم..بعد خاستم بخابم…خاست بهم نزدیک بشه نمیزاشتم..گفتم تکلیفتو مشخص کن که با دوست دختر قبلیت هنوز هستی یا نه…طفره میرفتو میگفت تو هیچی نمیدونی از رابطمون…خلاصه من تن ندادم به چیزی…وایساد خواست بغلم کنه..من گفتم درمورد من چی فکر کردی. فکر کردی خرابم؟؟ اینو که گفتم انگار فحش دادم …عصبی شد گف بریم برسونمت خونت..بعدم تو ماشین براش توضیح دادم ک چرا این فکر اومد تو سرم …بعد از اون روز هم باز خبری ازش شد که از حرصش واضح درخواست اونجوری داشت…فکر کرد چون دوستش دارم و دلخورش کردم قبول کنم…که نکردم…چند وقت پیش هم دیدم با همون دوست دختر قبلیش هست و دروغ میگفته به من…مثل اینکه اونو دوس نداره و مشکلی هست که مجبوره باهاش باشه…از هر لحاظ هم من از دختره.بهترم…چه قیافه و اخلاق…فقط همه اینارو گفتم که بهم بگید جرا بعد از اون اخرین بار که بحثمون شد هرجا منو میبینه فرار میکنخ…خیلی واضح و علنی هر جا من هستم نمیاد داخل اون اتاق دانشگاه…یک بار فقط از بس فرار کرد که یهو دیدم اومد تو اتاق نشست. تعجب کردم.. کلا ولی در حال فراره…نمیفهمم چرا…ممنون میشم راهنمایی کنید سرتونم درد اوردم

    [پاسخ]

    درحال نوشتن... پاسخ در تاريخ دی ۱۳ام, ۱۳۹۵ ۲۳:۰۲:

    وقتی گفته پاشو برسونمت خیلی ناراحت شده شاید با نزدیک شدنش میخواسته بهت ابراز علاقه کنه
    اخه نزدیک شدن ک فقط …

    [پاسخ]

  7. میلاد گفت:

    سلام من ۲۶ سال دارم ۴ سال ازدواج کردم مرد هستم، به اسرار پدرو مادر و اینکه میگفتن عشق تو زندگی به وجود میاد ازدواج کردم زنم بد نیست ولی من هیچ حسی بهش ندارم خانوادشم ادم خوبی هستن خیلی احترام منو دارن بعضی وقتا دعوامون میشه میخوام حرف طلاق بزنم ولی تا حالا نزدم ادمی نیست طلاق بگیره منم همچین ادمی نیستم اهل خیانتم نیستم ولی یاد عشق سابقم میفتم میخوام جدا شم چون حسی بهش ندارم ولی خودش خیلی منو دوس داره دارم دیوانه میشم هرچی صبر کردم درست نشد اخلاقمونم به هم نمیخوره دوسالم ازم بزرگتره ولی به قیافش نمیخوره مشکلم سن نیست از اول حسی نداشتم هنوزم حسی به وجود نیومد اگه میشه راهنماییم کنید با تشکر

    [پاسخ]

    محمد پاسخ در تاريخ آبان ۱ام, ۱۳۹۵ ۲۳:۴۴:

    سلام
    اول اینکه وقتی با کسی که ازدواج میکنید باید حداقل تا یه حد از طرف مقابلتون خوشتون بیاد و دوستش داشته باشید نه بگید تو ازدواج علاقه و دوست داشتن به وجود میاد! دوم آدم زنشو خودش انتخاب نمیکنه مثل برادر خواهر مادر اینا چیزای هستش که ما در انتخاب اون ها هیچ نقشی نداریم این گفته حاج آقا پناهیان بودش اگه دنبال منبع اون هستید می تونید از خودشون یا دفترشون سوال کنید سوم اینکه اون خانم شما رو دوست داره و اینو بدونید شما سرمایه بزرگی دارید ولی متاسفانه خانم شما نه!!! چون داره با کسی زندگی میکنه که دوستش نداره که هیچ داره به کس دیگه فکر میکنه !!! زندگی محل امتحان هستش !سعی کن اونو فراموش کنی آیا اون دختر هم به شما فکر میکنه ؟؟؟؟ ازدواج با دختر بزرگتر معمولا عرف نیست و خود این دلایل زیادی داره نه تو ایران تو خیلی از کشورها !!!نخوردن اخلاقتون فکر میکنم مربوط به همین باشه؟ یکی از دلایل سردی و نداشتن حس به خانمتون مدام فکر کردن به کسی که دوستش دارید!فکر کنید اون اصلا وجود نداره میدونم سخته!!! ودر آخر اگر نمی تونید فراموش کنید!حتما به مشاوره و روانشناسان خبره مراحعه کنید تا زندگی همسرتون را خراب نکنید
    یاعلی

    [پاسخ]

  8. داود گفت:

    دوست دارم کمکم کنید

    [پاسخ]

  9. داود گفت:

    با عرض سلام و ادب
    من ۴۶ سال سن دارم الان یک سالی هست که از همسر م جدا شدم
    بعد از دو ماه ی که از همسرم جدا شدم
    خیلی اتفاقی دوست دوران جوانی خود را از طریق فیس بوک به واسط خواهرش پیداه کردم
    البته ایشون در خارج از کشور زندگی می کنند حدود ۲۸ سال بود که از اشون خبر نداشتم
    از طریق شبکه های مجازی با هم در ارتباط بودیم و باهم صحبت میکردیم در اصل من عاشق ایشون بودم
    منظورم در سالهای دور بود. تو این مدتی که من با این خانوم از طریق لاین و اسکایپ حرف میزدم و خیلی به هم وابسته شدیم تا اینکه بعد از ۶ ماه از رابطه قرار بر دیدار در کشور ترکیه گذشتیم تا هم دیگر رو ملاقت کنیم
    بسیار خوش گذشت یادم رفت که بگم این خانوم دو فرزند دارند یک دختر یه پسر من فرزندی ندارم
    من به این خانوم خیلی قول دادم که برایت شرایط زندگی خوبی فراهم میکنم در اصل داشتم دروغ میگفتم چون شرایط خودم به واسطه جدای خوب نبود از لحاظ مالی منظورم هست
    تا اینکه در بهار ۹۵ به اسرار من به ایران امد البته من فکر نمیکردم بتونه بیاد ولی خب امد با فرزندان خود
    منهم به این خانوم وعده زیاد داده بودم که همه کار برات میکنم که متاسفانه این اتفاق نیفتاد و به طرز بسیار ناراحت کننده ای از ایران رفت تا این که رابطه ما ارام ارم خراب شد اعتماد او از من سلب شده بو و ضربه ه بدی خور خود منهم خیلی عذاب وجدان داشتم. در این مدتی که من در حال عذاب وجدان بودم همسر سابقه من هم با من تماس میگرفت و به من دوباره ابراز علاقه میکرد واقعا گیج بود نمیدنستن چیکار کنم چون الان هم همین حالت گیچی و سردرگمی رو دارم دوست دارم از

    [پاسخ]

  10. هستی گفت:

    سلام نمیدونم نوشتن حرفام تاثیری تو روحیم داره یا نه امیدوارم نتیجه بگیرم
    من ۲۵سالمه حدود ۵ساله با پسری هستم که فوق العاده دوسش دارم سه سال از من بزرگتره متاسفانه با همم رابطه داریم چندین بار بهم خیانت کرده از اول رابطمون اس ام اس توی گوشیش میدیدم اما قسم میخورد که اشتباه کردم و گریه که نمیخوام از دستت بدم و منم قبول میکردم اما دوباره بعد مدتی بازم اتفاق میوفتاد این عذابم میداد در حالی که هیچی براش کم نمیزاشتم از نظر ظاهرم خیلی خوبم/ هر دفعه باز اشتی میکردم باهاش شاید بخاطر اینکه در حد اس ام اس بود خیانتش سخت بود اما چون جدایی برام سختر بود میبخشیدمش بعد یه مدتی هم فراموش میکردم و هیچی از دوست داشتنمم کم نمیشد و بهش محبت میکردم تا اینکه حدودا ۶ماه پیش بازم یه چیزایی تو گوشیش دیدم و ایندفعه با یک نفرم نبود به هر جنس مونث با هر سنی پی ام داده بود و فهمیدم که یه نفرشونم خونش برده و پیشنهاد س- بهش داده بود اما طرف قبول نمیکنه وقتی میخوندمشون تمام دنیا رو سرم خراب شد تمام رویاهایی رو که باهاش و ذهنم ساخته بودم خراب شد الانم باز یادش افتادم گریم گرفته خیلیییییی وحشتناک بود هر روز گریه میکردم و هیچ چیزی ارومم نمیکردبه هر بهونه ایی از خونه بیرون میومدم و میرفتم گریه میکردم اشکام بند نمیومد هیچ دلیلی برای کاراش وجود نداشت خدایاااااا خیلی سخت بود ۳ماه باهاش حرف نزدم و جوابشو ندادم الان دوباره باهمیم هر ساعت باهاش دعوا میکنم تمام اون پی اما جلوی چشمامه همش فک میکنم بازم داره بهم خیانت میکنه هرچقد قسم میخوره فقط برای چند لحظه اروم میشم وقتی بیرون میریم تا به دختری نگاه میکنه هزارتا فکر میاد سراغم و دعوا میکنم خسته شدم کلمه جدید بکار ببره حس میکنم به کسی دیگه میگفته و باز باهاش دعوام میشه واقعا خسته شدم ب چه قیمتی؟؟دارم نابود میشم حوصله هیچی رو ندارم دلم نمیخواد دیگه باهاش باشم در کنارش ارامش و خوشبخت نیستم از طرفی رابطمون انگار مجبورم به….نمیدونم چکار کنم…….

    [پاسخ]

    مریم پاسخ در تاريخ شهریور ۳ام, ۱۳۹۵ ۰۰:۴۹:

    سلام هستی جان .این مشکل تو رو هم یکی از دوستام داشت .تازه پسره صبح تا شب قربون صدقه دوستم میرفت و براش چیز میخرید و محبت میکرد . تازه همش میگفت من برات میمیرم .عشق اول واخر من تو هستی .تا اخر عمر باهاتم ..ولی از اونطرف هم خیانتهای پنهانی .و قسمای دروغ.که بعدا معلوم شد..دوستم هم بهش وابسته شده بود .نمیتونست ازش جدا بشه .تا اینکه بعد چهار سال خیانت های پسره بیشتر شد و رفتارش عوض شد بعدم یدفه دوست منو رها کرد و جواب تلفناشو نمیداد .فک کن دوست من چی کشید تو اون مدت .نابود شد .چون وابستگی شدید داشت به اون پسر .خلاصه یکسال گریه و زاری و دکتر روانپزشک و افسردگی .وخوردن بدترین قرصها حالا بعد یکسال یکم خوب شده .الان میگه کاش زودتر ازش جداشده بودم مه اینهمه ضربه نمیخوردم .یا کاش از اول وارد این رابطه نشده بودم و هزارتا ای کاش ای کاش که گفتنش دیگه دردی دوا نمیکنه .ولی تجربه بد وتلخیه که بقیه میتونن چشمشونو باز کنن و درس بگیرن .تو هر رابطه صرفنظر از اشتباه بودنش به این باید فکر کرد که اگه یدفه طرفتون شما رو ول کرد و برا همیشه رفت با درد وابستگیتون میخواهید چکار کنید؟؟

    [پاسخ]

  11. مریم گفت:

    سلام
    دختری ۲۴ ساله، بسیار حساس و فردی وابسته هستم، بعد از یک شکست در رابطه ی دو ساله با مردی که بسیار دوست داشتم حدودا شش ماه بعد وارد رابطه با فردی دیگر شدم هدفم فراموش کردن رابطه ی قبلیم بود اما متاسفانه بعد از هفت ماه ارتباط با فرد جدید متوجه ی وخیم تر شدن حالم شدم، نمیتوانم خیانت فرد قبلی را فراموش کنم و مرتبا فرد جدید را به دلیل نداشتن موقعیت مالی و اجتماعی مورد آزار قرار میدهم و علاقه ای به ایشان ندارم، به دلیل موقعیت نامناسب مالی و اخلاق آرام و خنثی خاطرات مشترک کمی داریم و همین مساله باعث پر رنگ شدن خاطراتم با فرد قبلی شده، ایشان فردی آرام و دوست داشتنی است و لایق جدایی با کمترین اذیت و آزار است، هر بار در بحث هایم برای جدایی از من برای رابطه ی ضعیفی که ساخته معذرت خواهی میکند و من تحت عذاب وجدان و تنهایی و افسردگی و….دوباره تن به ادامه ی رابطه میدهم، هر چند روز یک بار دعوا و بحث بر سر جدایی داریم به طوری که دیگر حرفهایم را جدی نمیگیرد و سعی به درست کردن رابطه با هیجان دادن به آن را دارد، اما مشکل من شامل اخلاقیات خنثی و عادات رفتاری ناپسندی که نمیتوانم به ایشان بیان کنم میشود، لطفا من را راهنمایی کنید زیرا جدای از مشکلاتم با ایشان نمیخواهم تاثیر بدی در زندگیش بگذارد.

    [پاسخ]

  12. مهدیسا گفت:

    عزیزم اگخ خودت قبولش داری صبر کن این روز ها از اسم ازدواج استفاده میکنن و از همنشینی با ی دختر استفاده میکنن ب زبون اوردن اسم ازدواج خیلی سنگینه بهتره.اینبار ک بحثش وسط اومد اگه خودت قبولش داری بهش بگو میتونه با پدرت حرف بزنه سوقش بده ب سمت بزرگترت بعدم اگه اومد بگو احتیاج ب زمان داری تا فکر کنی بی گدار ب اب نزن

    [پاسخ]

  13. آوا گفت:

    سلام من ۲۶سالمه تو نت بای پسری آشنا شدم ک ۵ سال ازم کوچیکتره بادروغ باهاش آشنا شدم بهش گفته بودم ۲۰سالمه خیلی بهم وابسته شدیم بعدش ک واقعیت زندگیمو گفتم باز درکم کرد باهم موندیم عاشق هم شدیم طوری ک چندبار ازم خواس این رابطه روتموم کنم ولی نتونستم بهش گفتم سخته اینم بگم که ی بچه هم دارم و مطلقه هسم بااین وجود بازم ب خونوادش گفت ک منو میخواد قبولم داشتن ولی چون فهمیدن بچه دارم نظرشون عوض شد مانمیتونیم ازهم جداشیم چندبار سعی کردیم ولی نشد نمیدونم چکار کنم هم دوسش دارم هم ازطرفی جدایی سخته برام لطفا راهنماییم کنید ممنونم .

    [پاسخ]

  14. تنها ترین تنها گفت:

    سلام.من دختری ۱۵ساله هستم.اماعاشق شدم.عشق سن و سال نداره پس خواهشا مسخره نکنید.منو عشقم باهم۴سال تفاوت سنی داریم اما این اصلا برامون مشکل نیست.مشکلمون اینه که ماتوشهرستان زندگی میکنیم وهمه همدیگه رو میشناسن.مشکل اینجاست که پدر مادرمون باخبر شدن و نمیزارن ما به هم برسیم.تورو خداکمکم کنید.دارم دیوونه میشم دیوووووووووووووووووووووووووووووووووونه

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ مرداد ۱۳ام, ۱۳۹۴ ۲۲:۳۶:

    درود بشما.. علت این مخالفت رو میدونید چیه دقیقا؟

    [پاسخ]

    مهدیسا پاسخ در تاريخ بهمن ۷ام, ۱۳۹۴ ۲۲:۲۶:

    عزیزم دریته عشق سنو سال نمیشناسه ولی چون شما سنه کمی داری مطمعنا اگه بهش برسی بعد مدتی پشیمون میشی وقتی پات ب دانشگاه باز شه ولی دیدت عوض شه و تو مشکلات زندگی بیوفتی دوست داشتن کمرنگ میشه طرف شما هم کمسنوساله اگه دوسش داری صبر کن بزار بزرگتر شی اگه بعد چندسال بازم همین حسو داشتی اونم ب پات موند اون موقع میتونی بگی عشق و اینکه بخاطرش جلوی خانوادت وایسی درغیر اینطورت اگه کاری کنی راه برگشی نداری چون هم سنت کمه هم اگه ازدداج کنین انتخاب خودته اگه رو احساس بیای تصمیم بگیری ک الان صد درصد همینه نمیتونی ب خانوادت بعدا بگی مشکلی داری هم اونا پذیرا نیستن هم خودت روت نمیشه توصیه من ب شما اینه ک کمی صبر کن باهاش رابطه خودتو قطع کن وقتی ادما از جانب بزرگتراشون منع میشن و نمیتونن همو ببینن فکر میکنن ک وای من چقدر دوسش دارم مخصوصا تو سن شما سعی کن خودت روابط خودتو قطع کنی چون تواین سن اخلاقیاتت شکل پذیره ب همه چی فکر کن بعد تصمیم بگیر چون سنت کمه من مطمعنم نظرت عوض میشه وقتیم ازدواج کنی دیگه راه برگشتی نیست

    [پاسخ]

  15. h گفت:

    میخوام تجربه خودمو بهتون بدم من ی پسری هستم که ۲۶ سالمه از۱۴ سالگی عاشق دختری شدم و اونم منو دوس داشت نزدیک ب پنج شیش سال باهم بودیم که فهمیدم سرطان گرفته بعد دو سه سال از دستش دادم،دیگه نمیتونستم رو پاهام وایسمبعد اون دو سه ستلی از زندگیم رو یادم نمیاد چجوری گذروندم تا اینکه با کمک مشاور و غیره تونستم یکی دیگه رو تآ دلم جا بدم با اینکه همه زندگیمو براش گفتم و فهمید چقدر دوسش دارم بی انصاف تنهام گذاشت الان دیگه جونی برام نمونده کنار موهام تو این سن سفید شده،برام دعا کنید

    [پاسخ]

  16. محیا گفت:

    سلام من ۱۵ سالمه بایک پسر اشنا شدم که ۱۷ سالش بود من برای اولین بار بود که بایکی دوست می سدم اولش خیلی باهاش خوب نبودم ولی اون هی می خواست خودشو تو قلب من جا کنه گذشت تا این که منم بهش علاقه مند شدم ازم عکس های ناجور می خواست خیلی مقاومت کردم تا یک سال براش عکس نفرستادم ولی بالاخره اینقدر اسرار کرد که فرستادم رفتارش باهام تغییر نکرد متل گذشت باهام خوب بود ولی یک روز خواست حرفای ۳ک۳ بزنه منم مخالفت کردم اون گفت بالاخره که باهم ازدواج می کنیم منم برای این که فکر نکنه خیلی سادم گفتم که من اصلا نمی خوام ازدواج کنم ازاون بعد رفتارش باها عوض شد همش میگفت که من تو این یک سال سرکارش گذاشتم فکر می کرد من با چند نفر دیگه هستم می گفت اون منو به خاطر زندگی اینده می خواسته ولی من اونو برای سر گرمی می خواستم وی واقعا من دوسش داشتم کلی التماسش کردم که نره ولی اون خطشو عوض کرد دارم دیووونه می شم

    [پاسخ]

  17. سارا گفت:

    سلام من دختر۲۳ساله هستم که الان نزدیک به۸سال است بایه نفردوستم هر روز که میگذره رابطه سبک تروبی حرمتی بیشتر میشه موقعیت ازدواج هم نداره خودم میدونم که مشکل اینه که خیلی زودشروع کردیم واقعا سرگردانم چکاربایدبکنم چگونه حرمت تازه ایی به رابطه ببخشم.

    [پاسخ]

  18. مریم گفت:

    سلام من مریم هستم ۲۱سالمه بایک پسر ۲۸ساله اشنا شدم و دوست شدیم پسره مطلقه بود اما من واقعا دوستش داشتم با این موضوع کنار اومدم اون خودشو تو کارش غرق کرده بود وقتی متوجه شد دارم بهش وابسته میشم ازم جدا شد اما من تحمل جدایی نداشتم دختر زیبایی هستم همیشه همه چیز داشتم اصلا انتظار نداشتم ازم بگذره اما کنار کشید با وساطت یکی از دوستان بعد از ۵ماه برگشت سمتم الان دوستیم مدام تعکید میکن که رابطه ما دوستیه من واقعا نمیدونم چکار کنم واقعا نمیدونم کمکم کنید

    [پاسخ]

    سارا پاسخ در تاريخ تیر ۲۷ام, ۱۳۹۴ ۰۱:۳۱:

    مریم جون مردها بیش از هرچیزی از وابستگی خیلی بدشون میاد.این خلقت مردهاست که اینجوری آفریده بشن. بنظرم بیش تر بهش محبت کن و سعی کن خودتو یه جورایی سرگرم کنی که تو وابستگیت اذیت نشی.بنظرم اصلا ناامید نشو.واسه خودت یه هدف تعیین کن. حرف آخرم این هست که من کاملا شرایط شمارو درک میکنم.زن ها وابسته شن دست خودشون نیس اما تاکید میکنم که در رابطه با دوستی و ازدواج بذارین خودشون تصمیم بگیرن.شما به هیچ وجه حرف از ازدواج رو پیششون مطرح نکنین.اگه دیدید که خودشون مطرح کردن میشه گفت این احتمال هست که قصدونیت خیری داشته باشه.اگه نه دیگه تصمیم با خودتونه.چون آقایونی هستن که دوست دختراشونو خیلی دوست دارن ولی حاضر نیستن ازدواج کنن نه بخاطر داشتن رابطه بلکه به خاطر فرار از مسیولیت سنگین ازدواج فقط!

    [پاسخ]

  19. مريم گفت:

    سلام ۱ ماهی است که با یه آقایی دوست شدم و متاسفانه بهش عادت کردم و شروع دوستی بهش گفتم که من آدم وابسته ای هستم و برای همیشه پیشم بمونه اونم قبول کرد والان که فهمیده دوستش دارم میگه که نامزد داره و نامزدش سویس درس می خواند و قراره باهم ازدواج کنند.وقتی بی قراری منو دید بهم میگه خوب با جفتتون میمونم.و حالا در خواست کمک دارم از شما
    زندگیم مختل شده نمی دونم چیکار کنم.

    [پاسخ]

  20. شبنم گفت:

    من تو دردسر بزرگی افتادم،بایه پسری دوسال دوستی کردم،الان دست ازسرم برنمیداره،تهدیدم میکنه،خونوادم بفهمن منو میکشن

    [پاسخ]

    شیدا پاسخ در تاريخ اسفند ۱۶ام, ۱۳۹۴ ۲۰:۰۵:

    سلام عزیزم اصلا نگران نباش هیچوقت جرات همچین کاریو نداره فقط تهدید خالیه اگ محکم باشی برنده تویی

    [پاسخ]

  21. مهسا گفت:

    سلام من ۲۸ سالمه بایه پسری دوست شدم به مدت پنح سال انقد مشکلات پیش اومد هی قهر کردیم اشتی کردیم اخر سر به من کفت خراب کثیف ترین ادم هستی خطمو دوبار عوض کرده وقتی به من تهمت زد هیچی نگفتم چون کاری نکردم انقد عصبیم همش ارامبخش میخورم شمازمو از دوستم گرفت نمیدونم با چه روییی میخواد پیام بده بگید چیکاز کنم

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *